برف روی خط استوا

هول نده!

هول نده
این که بر آن نشسته ام
تابی بسته بر دو درخت نیست
اینجا دشت و دمن نیست
اینجا جهنم است
هول نده
این پرتگاه است!

   + مهدیه لطیفی ; ٥:۳٥ ‎ب.ظ ; ٢٤ شهریور ۱۳٩٠

مترادفِ امنیت

آغوش تو
مترادف امنیت است
آغوش تو
ترس های مرا می بلعد
لغت نامه ها دروغ می گفتند
آغوش تو
یعنی پایان سر درد ها
یعنی آغاز عاشقانه ترین رخوت ها
آغوش تو یعنی "من" خوبم!
بلند نشوی بروی یکوقت!
بغلم کن
من از بازگشتِ بی هوای ترس ها
می ترسم

   + مهدیه لطیفی ; ٥:٢٦ ‎ب.ظ ; ٢٤ شهریور ۱۳٩٠

دلم می سوزد

دلم می سوزد
برای زکریا
که تو را ندیده مُرد!
تمام درخت های انگور جهان
از چشم های تو آب می خورند!

   + مهدیه لطیفی ; ٥:٤٤ ‎ب.ظ ; ٢۳ شهریور ۱۳٩٠

خنده های بی رحم تو

خنده های تو
خدا را بنده نیستند
هر بار می خندی
پاره می شود
بند دلم
خنده های تو
رحم و مروت سرشان نمی شود
بیچاره دلم!

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ ; ٢۱ شهریور ۱۳٩٠

راهرو های شلوغ و بنفش

می ترسم به خدا
از شب های بی تو
می ترسم از تصور تو
توی هر کجایی که خالی از تن من و
پر از تن دیگری ست!

می ترسم از این هیولاها
هیولاهایی که ماسکِ معصوم ِ اندوه و
افسردگی و
شعر و
اینجور چیزها می زنند
و شب ها پشت پنجره اند!

می ترسم از تصور انحناهای شلوغ ذهن تو
راهروهای شلوغ قلب تو
می ترسم از آن همه زن
با آن لباس های بلند و جیغ
که آنجاها رژه می روند و
درگوشی به هم چیزهایی می گویند و
به ریش نداشته ی من می خندند!
می ترسم از تو که جانبشان را می گیری!

می ترسم از دلتنگ شدن برایت
وقتی دلتنگ نمی شوی برایم!

می ترسم از رزهای بنفش
انگورهای بنفش
رژ های بنفش
می ترسم از تمام جیغ های بنفش
می ترسم از جیغ ادوارد مونک!
می ترسم از خودم
که هر چه می کنم یادم نمی آید آن چشم های لعنتی ات را!
چشم هایت چه رنگی بود؟
بنفش که نبود!؟

می ترسم از اینکه بمیرم و
پر هیچ عشقی
به پرم نگرفته باشد
هنوز!

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٠۸ ‎ب.ظ ; ٢۱ شهریور ۱۳٩٠

هیس...!

من و تو
تخته نردِ بی برنده
من و تو
خبرهای بدِ ماسیده به فنجان
من و تو
ساعتِ از کار افتاده
من و تو
حرف های نگفته
که نگفته بگذاریمشان خیلی بهتر است!
من و تو
دلتنگی

دلتنگی
بیماری ریشه کن شده ی قرن ماست
ما باید به هم مجال ابتلا بدهیم
من و تو
هیس...!

   + مهدیه لطیفی ; ۱:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱٥ شهریور ۱۳٩٠

تابلوی پشت در را ندیدی؟

گور پدر تمام لحظاتی که
نمی دانستی چقدر دوستت دارم
گور پدر تمام لحظاتی که
نمی دانستی چقدر خوب است که خوبم!
حالا آمده ای اینجا چه کنی؟
اینجا دیوانه خانه است آقا!
تابلوی پشت در را ندیدی!؟
اینجا من شما را از یاد برده ام
و مچاله شده ام توی خودم
گم شده ام در تمام چیزهایی که قرار بود داشته باشمشان
و ندارمشان
گم شده ام در بازوان کسی
شعر می خوانم
گم شده ام بر تپه ای دور
دور تر از تن ِ بی عشق ِ تو
و آواز می خوانم با تمام روحم
من رفته ام
و تصویر بیرونی ام
دختری مچاله شده در تخت خواب یا صندلی ست
که هنوز به تو لبخند می زند
تا تو
خیال کنی بهترین مرد دنیایی!

   + مهدیه لطیفی ; ٧:٢٢ ‎ب.ظ ; ٤ شهریور ۱۳٩٠