برف روی خط استوا

جهنمی

فرشته ای که روی شانه ام نیست
تازه
کاش فقط همین بود
همیشه هم شعری هست که
از راه به درم کند!

چه اشکالی دارد اگر
بهشت را به جهنمیان بدهند
تو را
به من!؟

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٥٧ ‎ب.ظ ; ۳٠ امرداد ۱۳٩٠

بازار مسگرها

فلوت می زند ته دلم کسی
هر بار عاشق باشم

حالا تو آمده ای
کمر به شکستن فلوت ها بسته ای
و دلت نمی تپد
برای هیج خری!

بازار مسگرها
همین جا توی سر من است
و صدای تپش های دل تو
یا صدای فلوت دل من
تنها صداهایی ست که نیست
والا تا بخواهی گریه
تا بخواهی فریاد
تا بخواهی زوزه گرگ و باد

روی نگاه کردن به فلوت زن ته دلم را ندارم
خودم در را باز کردم
خودم گذاشتم
ندیده و نشناخته
صاحب خانه شوی!
حالا بخواهی بروی هم
من نمی خواهم

فحش می دهند تمام روزهای تنهایی ام
به من
که فروختمشان به تو
به مفت
که خلوتشان را آغشتم
به تو
که کلافه ام کرده ای
با این کلاف های به هم تنیده
که نه سر دارند و نه ته
که نه معلوم است
دوست داشتنت چه رنگی ست
نه چشم هات

چشم های تو
حرفی برای زدن ندارند
باید تا دیر نشده
تا عاشق نشده ام
کتانی هایم را بپوشم و...
عشق مرداب است!

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ ; ٢٧ امرداد ۱۳٩٠

تنها چیزی که خدا خلق کرد

خنده های تو تنها چیزی ست
که خدا
یا دست هایش خلق کرد!
زمین و کهکشان و کوه ها
دایناسورها و دریاها
و تمام مردم
خود به خود پیدا شدند!

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٠۳ ‎ق.ظ ; ٢٥ امرداد ۱۳٩٠

سونات مهتاب

دریا را از خدا قرض می گیرم
سیگارش را هم
و خدا می نشیند پشت پیانویش
"سونات مهتاب" می زند
بیا حرف نزنیم
برای ادامه ی زندگی چیز زیادی لازم نیست
همین که نو باشی
سونات مهتاب باشد
بهشت و زندگی یکی می شوند
راستی...!
چه می چسبد این سیگاری که از لای لب های خدا برداشته ام!

   + مهدیه لطیفی ; ٩:۳٦ ‎ب.ظ ; ٢٤ امرداد ۱۳٩٠

باورم نمی شود

باورم نمی شود
حافظ شاعربوده باشد
یا گوته
وقتی تو را ندیده اند!
برای شاعر شدن
باید
"تو"
باشی

   + مهدیه لطیفی ; ٩:٠٢ ‎ب.ظ ; ٢٤ امرداد ۱۳٩٠

عشق آفریده ی خدا نیست

عشق آفریده ی خدا نیست
عشق آفریده ی تنهایی من و تو ست
که هزار سالِ آزگار است
خیال می کنیم کسی در راه است!

   + مهدیه لطیفی ; ٧:٠٠ ‎ق.ظ ; ٢٠ امرداد ۱۳٩٠

نقطه کور

اینجا دیگر کجاست؟
من که بیدارم
به خدا من خواب نمی بینم
تب هم ندارم
یک نفر بی لبخند
یک نفر که آخرین نفر است
تند و تند آخرین مانده های زمین را جمع می کند و می رود
یعنی مرا ندید؟
دنیا که توی قصه های قرآن مادربزرگ این جوری تمام نمی شد!
چرا زمین را می برند!؟
پس من کجا بنویسم؟
کجا بخوابم؟
نکند دنیا تمام شود و من نمرده باشم!
یعنی من
روی نقطه کور دیدِ خدا بودم عمری!؟

   + مهدیه لطیفی ; ٦:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۸ امرداد ۱۳٩٠

یخ در بهشت

دوست داشتنت امشب
طعم انار و خرمالو می دهد
طعم سفره ی یلدا
وسط گرمای مرداد
که همه را کلافه کرده
که همه را به جان هم انداخته
و تو را به جان من!

دوست داشتنت
طعم یخ در بهشت می دهد امشب
شب که نه
دو سه پله ی دیگر
صبح است
می ترسم برف بگیرد فردا
و حیرت روزنامه ها
شهر را بردارد!

تو که می خوابی
می ترسم خوابِ برف ببینی
و برف بگیرد
و تابستان ماتش ببرد!
یا خوابی ببینی
که درخت سبز شود بر تخت
و همسایه از صدای روییدن ریشه
از خواب بپرد

حساب و کتاب ندارد با تو
نه فصل ها
نه هوا
نه ماجراها

همیشه می آیی و می روی
یا شاید هم نمی آیی که بخواهی بروی
و من همیشه
در به در
دنبال تشبیه طعم دوست داشتنت می گردم
به چیزهایی که کلمه برایشان اختراع شده باشد
قبل ها

   + مهدیه لطیفی ; ٤:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱٥ امرداد ۱۳٩٠

خیابان برای تو نیست

آهای رهگذر بی خبر از همه جا
این خیابان برای تو نیست
برای من هم نیست
حاشیه نرو
صاف
به سمت دوربین من بیا
و تمام راه را
به کفش هایی فکر کن
که همین راه را
چقدر با هم می آمدند
و چقدر
به هم می آمدند

   + مهدیه لطیفی ; ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱٠ امرداد ۱۳٩٠