برف روی خط استوا

شاه دزد

عجب شاه دزدی ست صبح
من تو را از شعر ها می دزدم
صبح تو را از من

   + مهدیه لطیفی ; ٥:٠٧ ‎ق.ظ ; ۳۱ خرداد ۱۳٩٠

ما کلید شعر ها را نداریم

ما کلید شعر ها را نداریم
هر شعر سیاره ای ست برای خودش
یا نه
جهانی ست اصلا
ما کلید شعر ها را نداریم
می شود یکی هم برای ما بسازید!؟
و بعد می شود
بروید کنار از کنار تمام درها
و لبخند هایتان را توی کاسه بریزید و
بریزید پشت سرمان!؟
اینجا جای ما نیست
کلید را که بدهید
رفع زحمت می کنیم
و خانه ای می سازیم از لبخند هایتان در سیاره ی هر شعری که شد
و یک عمر
با اینکه تنهایی خودش دردی ست
خوشبخت به خواب می رویم!

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٠٤ ‎ق.ظ ; ۳۱ خرداد ۱۳٩٠

روییدن ِ نیامدنت

می ترسم پاشنه های شتابزده ی کفش های آن همه او
رد پایت را شخم بزند
و نیامدنت بروید بر شهر!

می ترسم بنشینم همه ی عمر
فکر کنم
که اول تو رفتی؟
یا من کشتمت؟
یا او آمد؟

   + مهدیه لطیفی ; ٩:۳٦ ‎ب.ظ ; ٢٩ خرداد ۱۳٩٠

دلتنگی چیست!؟

من نمی دانم این دلتنگی دلتنگی که می گویند چیست
همین حس مبهم نفس گیری
که دامن گیرمان می شود
وقتی چیزی را
کسی را
جایی جا گذاشته ایم
همان دلتنگی ست!؟

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ ; ٢۸ خرداد ۱۳٩٠

ترازوهایت را بردار

ترازوهایت را بردار
جای دیگری بساط کن
اینجا شهر عجیبی ست
اینجا شهر دوش آب سرد و کتاب است
برای تویی که می خواهی بیشتر از اینها دوستت داشته باشند،
دل من وزن زیادی ندارد!
ترازوهایت را بردار
راه بیفت
دنیا پر از شهر های خالی از عشقی ست
که برایت تره خورد می کنند به دروغ
و پپاز داغ تفت می دهند مدام وسط حرف ها
من از بوی پیاز و تره
سرسام می گیرم.
من پشت و پناه می خواستم
چه می دانستم به زودی به هم پشت می کنیم
و "منم" هایمان را پتک می کنیم بر سر هم!
دل من وزن زیادی ندارد
دنیا ولی پر از شهر هایی ست
که دخترک های بی بهارش
تو را نشانه می روند،
بی آنکه عاشق لبخندهایت شوند!
سلام مرا
به تک تکشان برسان

   + مهدیه لطیفی ; ٥:٢٢ ‎ب.ظ ; ٢۳ خرداد ۱۳٩٠

باید لغت نامه را باز کنم

دست های تو با من نمی سازند
دست های تو مرا نمی سازند
دست های تو خرابم می کنند
قرار نیست بگذارم ویرانی ام زبانزد شود
من هنوز آن قدر ها هم عاشق نیستم
تا دیر نشده
باید لغت نامه را باز کنم
"خداحافظ" را با احتیاط بردارم
با احترام بگذارم اش پشت در خانه ات
و تا خط پایان گریه ها
هر چه تند تر
بدوم

   + مهدیه لطیفی ; ۸:٠٧ ‎ب.ظ ; ٢٢ خرداد ۱۳٩٠

حرمت نگه دار

دلم
گلم
این اشک ها خون بهای عمر رفته ی من است
حکایت کسی که جادوی کتاب
مسخ و مسحورش کرده است
تا بدانم و بدانم و بدانم
و می رفتم
و می رفتم
و می رفتم
از صفحه ای به صفحه ای
از چهره ای به چهره ای
از روزی به روزی
از شهری به شهری
زیر آسمان وطنی که در آن فقط
مرگ را به مساوات تقسیم میکردند!

سند زده ام یک جا
همه را به حرمت چشمان تو
مهر و موم شده با آتش سیگار متبرک ملعون
که میترکاند یکی یکی حفره های ریه هایم را
تا شمارش معکوس آغاز شده باشد

مرا مهتاب
مرا لبخند
و آویشن
حرمت چشمان تو بود 
نبود؟
پس دل گره زدم به ضریح هر اندیشه ای
که آویشن را می سرود
حرمت نگه دار دلم
گلم

نه
به کفر من نترس
نترس کافر نمی شوم هرگز
زیرا به نمی دانم های خود ایمان دارم

عرفان لایت با طعم نعنا

شک دارم به ترانه ای که
زندانی و زندانبان همزمان زمزمه میکنند!

پس ادامه میدهم
سرگذشت مردی را که هیچ کس نبود
با این همه
تو گوئی اگر نمی بود
جهان قادر به حفظ تعادل نبود
چون آن درخت که زیر باران ایستاده است
نگاهش کن
چون آن کلاغ
چون آن خانه
چون آن سایه
ما گلچین تقدیر و تصادفیم
استوای بود و نبود

دلم
گلم
حرمت نگه دار
این اشکها خون بهای عمر رفته من است
سرگذشت کسی که هیچ کس نبود
و همیشه گریه می کرد
بی مجال اندیشه به بغض های خود
تا کی مرا گریه کند؟
و تا کِی ؟!
و به کدام مرام بمیرد

آری گلم
دلم
ورق بزن مرا
و به آفتاب فردا بیندیش که برای تو طلوع میکند
با سلام و
عطر آویشن

           حسین پناهی

   + مهدیه لطیفی ; ۳:٢۳ ‎ق.ظ ; ٧ خرداد ۱۳٩٠

پیاده رو های مست

پیاده رو های این خیابان خراب شده
مست اند
خیال برشان داشته
که تو دست در گردن من داری
نمی دانند
من با هر بارانی
اندوه فراموش شده ام را
با خود به خیابان می برم
و تویی در کار نیست

   + مهدیه لطیفی ; ٧:٢۱ ‎ب.ظ ; ٤ خرداد ۱۳٩٠

زندگی مشترک

زندگی مشترک یعنی
آباژورها را خاموش کن لطفا
تا ببینی چقدر دوستت دارم!!

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ ; ۳ خرداد ۱۳٩٠

قرار نیست به قرار فرداهایمان برسم

بنگ...
بنگ...
این که از کجاست این صدا
چه فرق می کند برای تو؟
مهم مرگ است
مهم منم که قرار نیست
به قرار فرداهایمان برسم
مهم کافه های شهرند
که دق می کنند از دیدن دخترهای بی بهار
روی صندلی های من
نه که من خوب باشم، نه!
ما با هم قرار داشتیم
من و صندلی ها را می گویم
قرار داشتیم که اگر نیست شدی تو
نیستی ات را گریه کنیم
کسی چه می دانست که بنگ بنگ ها سهم من می شوند؟
کسی چه می داند این شعر کی تمام می شود؟
مهم مرگی ست
که اسلحه اش توی دست های توست!

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٤٥ ‎ق.ظ ; ٢ خرداد ۱۳٩٠

ساعتم خوابه و خودم مرده م

صبح ِ غم، ظهر ِ غصه، عصر ِ یقین
به شب ِ غمزده، شب ِ غمگین
جرم ِ ما از سپیده گفنن نیست
جرم ِ ما فکر کردن است. همین

فکر کردن به ضجه های دو مشت
فکر کردن به غم که ما رو کشت
فکر کردن به بغض های زیاد
فکر کردن به چشم های درشت

چشم هایی به وسعت ِ گریه
بغض هایی به قدرت ِ گریه
نصفه شب، صبح، ظهر، عصر، غروب
دست ِ من نیست ساعت ِ گریه

دست ِ من نیست اینکه این پاییز
جوجه هامو هنوز نشمرده م
کبک ِ روحم خروس می خونه
ساعتم خوابه و خودم مرده م

                                        سبحان گنجی

 

 

پ.ن: دانلود کرده و در صورت امکان خودکشی نکنید

   + مهدیه لطیفی ; ۳:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱ خرداد ۱۳٩٠