برف روی خط استوا

توی روزهام قدم بزن

پیشونی نوشتم را
با قدم هات عوض می کنم
توی روزهام قدم بزن
با دست هایی در جیب و
یقه ی کاپشنی که بالا داده ایش
سوت هم زدی، زدی
خنک است و خلوت
توی روزهام قدم بزن
خوشبختی هایش را جدا کن
هر چه ماند پس می گیرم

   + مهدیه لطیفی ; ٥:٢٠ ‎ب.ظ ; ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٠

یاد آوری

تا خورشید هست
می خواهم از کوچه تان رد شوم هر روز
و به دیوارهایتان یادآوری کنم
خودم را
می خواهم فردا
که شب شاخ می شود
و پایم از این کوچه وحشت دارد
دیوار خانه ات
خوابم را ببیند

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٠٤ ‎ب.ظ ; ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٠

پاهایم کفایت نمی کنند

با اعتماد به نفسی
که به دندان موریانه ها مزه کرده است
یا با تکیه گاهی
که ندارم
چطور سر پا بمانم؟
دیوارهای دور و برم ریخته اند
باد می آید
دیواری
درختی
عصایی
عشقی
می خواهم
پاهایم کفایت نمی کنند!

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٠

از شعبده باز هم کاری ساخته نیست

بند دل من
به لبخندهای تو بند است
برای دوست داشتنت اما
لبخندهایت را نه
دلت را لازم دارم
از شعبده باز هم کاری ساخته نیست
گیرم طناب بکشد از دل من تا دل تو
گیرم با دست هایی به پهلو باز
که معلوم نیست برای حفظ تعادل است
یا برای بغل کردن تو
تمام طناب را راه بروم و نیفتم
گیرم این لبخند لعنتی ات
سوژه ی معروف ترین نقاش قرن بعد شود
یا دور که می شوم
دوستت دارم هایت را از شیشه ی ماشین با شهر شریک شوی
چیزی از قد تنهایی های من
آب نمی رود عزیزم
و هنوز
شب ها
روی شعرها غلت می زنم

   + مهدیه لطیفی ; ٥:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٠

همین که سلام می کنی

همین که سلام می کنی
دلم به هم می خورد
از تمام سلام های بی آغوش جهان
بیا و تنت را به مهربانی آلوده کن
من از هوس حرف نمی زنم

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٥٦ ‎ب.ظ ; ۸ اردیبهشت ۱۳٩٠

بی زحمت نخند

خنده های تو
دل ضربه های فراموش شده ی من است
مجبور نیستی بخندی
مجبور نیستی دلم را
هر بار از جا بکنی
ببین!
خنده های تو مرا پرت می کند توی گرباد دوست داشتن
من از این گردباد می ترسم
بی زحمت نخند
لبخند هم نزن
اصلا چرا زل زده ای به دلهره های من؟
خنده های تو بذر شعر است
تو که شعرهای گره خورده به مرا نمی بینی
نمی خوانی
نمی دانی
لبخند هایت را توی دامنم می ریزی که چه!؟
هر چه آتش است
از گور همین شعرهاست
من نمی خواهم از نو شاعر شوم

   + مهدیه لطیفی ; ۳:٠۳ ‎ق.ظ ; ۳ اردیبهشت ۱۳٩٠