برف روی خط استوا

سهراب بخوانید

به تمام کسانی که می خواهند شعرهای شاد! بنویسم:

 
تو زیبایی
نه!
چشم هایت چون...
نه!
دست بردارید
از خرخره ام
جیب هایم را گشته ام
بالای کمد ها را
زیر تخت را
خاطره ی خوبی ندارم
تقصیر من نیست
که شعر هایم
با بال های غم
به شما می رسند!

هشت کتاب
ورق به ورق اش
امید است
سهراب بخوانید

   + مهدیه لطیفی ; ۸:٥٦ ‎ب.ظ ; ٢٤ اسفند ۱۳٩٠

سکوت که می کنی

سکوت که می کنی
وزن جهان را تنها به دوش می کشم!
و کم که می آورم
زمین آنقدر کند می چرخد
که تو توی تقویم می ماسی
و من
آونگ می مانم
بین حقیقتِ تو
و افسانه ای که از تو در سرم دارم!

سکوت که می کنی
شب پشتِ پلک های سکوت
حتم می کند که تو هم تنهایی!

   + مهدیه لطیفی ; ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ ; ٢۳ اسفند ۱۳٩٠

درد، به درد کسی نمی خورد!

شاعر شدن
درد است
شعر
درد است
و درد ها
به درد کسی نمی خورند!

باید درد ها را
با پرنده ها و سگ ها
با دیوار ها
قسمت کرد
وقتی هیچ کس
نمی ارزد به شعر شدن
توی دست هایت

باید نشست و
های
هق
زار زد
وقتی هیچ کجای دلت
هیچ کجای سرت
هیچ کجای شهر ِ پا تا به سر در نکبت ات
چیزی برای لبخند زدن
پیدا نمی شود!

   + مهدیه لطیفی ; ٤:٠۱ ‎ب.ظ ; ٢٢ اسفند ۱۳٩٠

تردستی

اینجا
تصویر حک شده از تو
بر سلول های خاکستری ِ دیروز
هنوز
بلند
بلند
حرف خودش را می زند!
مغز امروز من
خالی
خنک
گوشه گیر است
و این صدا
مدت هاست که نباید بیاید
دست بردار از این تردستی!
من برای تعجب کردن هم
حوصله ام نمی کشد

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٤٩ ‎ق.ظ ; ٢٠ اسفند ۱۳٩٠

نفس ت که نپیچد

نه سیگارهای زیاد می خواهد
نه سری زیر آب
نه بالا رفتن از هیچ کوهی
نفس ت که نپیچد
نفسم
می بُرد

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۸ اسفند ۱۳٩٠

توجیه دلزدگی

دلگیرم
تصویر تو را
بر تمام بن بست ها چسبانده اند
و لبخند شیرین ات
توجیه دلزدگی ست!
...
صبح امروز
همان صبح دیروز است
و "تو" ی امروز
همان تصویر همیشه
...
چرا هیچ شهاب سنگی
به زمین نمی خورد!؟

   + مهدیه لطیفی ; ۱:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱٢ اسفند ۱۳٩٠

زمستان هم از سرمان می گذرد

زمستان هم از سرمان می گذرد
به همان سادگی
که مرا پشتِ خطوط لاک گرفته
از دفترت می دزدی
و کسی نمی داند
تا قبل از این شعر
که من
چقدر دیوانه ی بخار نفس های گرم تو
در یخبندان امسال شده بودم
که به تمام ابرهای بی باران
می ارزند

   + مهدیه لطیفی ; ۳:۱٧ ‎ق.ظ ; ٥ اسفند ۱۳٩٠

شاهکار نکرده ای

شاهکار نکرده ای
این راه های کپک خورده ی کهنه را
هر کسی بلد است دوره کند
ماندن سخت تر بود

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٢٩ ‎ق.ظ ; ۳ اسفند ۱۳٩٠

آخرین چیزی که باقی می ماند

گریه آخرین چیزی ست که باقی می ماند
و بغض
بکی مانده به آخری ست
تمام دلخوشی های پیش از این دو
یکی
یکی
می شکنند
مثل شیشه هایی
که من ِ دیوانه
بدجوری هوس کرده ام
یکی
یکی
بریزمشان پایین
و بنشینم بعد
یک دل ِ سیر
به دلخوشی های پیش از این
از لا به لای اشکِ شور
از لا به لای دل ِ شور
بخندم

   + مهدیه لطیفی ; ٧:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱ اسفند ۱۳٩٠