برف روی خط استوا

خیابان خواب ندارد

به همان خیابانی زده ام
که تو رفته ای سر تا سر اش را
پیش از من
بی آنکه بدانی
به جیب های پر از شعرت هیچ اعتباری نیست!

و حالا
خیابان خواب ندارد
از دست دختری
که مدام شعر جمع می کند
و در جیب هایش می ریزد!

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٤۱ ‎ق.ظ ; ۳٠ بهمن ۱۳٩٠

از تپیدن نیفت!

لحظه لحظه
می تپی
بر لحظه های خالی از تو
که دهان باز کرده اند اینجا
به بلعیدن ِ من

پر نمی کند این دو سه خط
گودال های بی معنی ِ امروز ها را
فاجعه عمیق تر از این حرف هاست
پر نمی کند این حرف ها
دهان ِ گرسنه ی هیولای "بی تو" یی را
از تپیدن نیفت!

نمی شود که تا ابد
چشم ها فقط برای "افتادن" باشند
از چشم لحظه هایم
تا می توانی
بالا برو!

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ ; ٢٦ بهمن ۱۳٩٠

در خواب

در خواب
خوشبختی
خصلتِ خوب لحظه های ماست
فکر و خیالت را بردار از سرم
می خواهم بخوابم

می خواهم در خواب
همان چیزی را بیابم
که در بیداری ِ تو در من
گم شده است

   + مهدیه لطیفی ; ٢:۱٥ ‎ب.ظ ; ٢٦ بهمن ۱۳٩٠

تا بالشت روی سرم است، برو

انکار می کنم
خطر هایی که کردم را
به خوردِ خاموشی می دهم
خودم را
تا بالشت توی سرم است
تا مجبور نشده ای چشم هایم را
با خودت ببری
برو

ساعت!؟
چه فرق می کند؟
نترس
راه ها
همیشه با تو راه می آیند!

   + مهدیه لطیفی ; ۸:٢٢ ‎ب.ظ ; ٢۳ بهمن ۱۳٩٠

وصله وصله

با طنابی
که در پوسیدگی
به استخوان های حوا می ماند
و در نازکی
به تار مویی
وصلم به تو
وصلی به من
و وصله وصله است
دل هایمان
که به هم قرص بودند!

بیزارم از این ناباوری
از این "این پا و آن پا کردن" های دم ِ آخری
بیزارم از اینکه
عشق و خامه
عشق و کشک
یکی باشند!
بیزارم از اینکه عشق
تاریخ مصرف داشته باشد!

   + مهدیه لطیفی ; ٦:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱٧ بهمن ۱۳٩٠

زندگی از پنجره های بسته رد نمی شود!

گیرم همه جای جهان جهنم!
گیرم دست های زمین
بی بذر و
بی خنده
گیرم چنته ی زمان
بی عشق و
بی "هر چه تو می گویی" اصلا!

کافی بود کمی
فقط کمی
پنجره را باز کنی...!
همین!

زندگی
از پنجره های بسته رد نمی شود!

   + مهدیه لطیفی ; ٤:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱٢ بهمن ۱۳٩٠

سیصد سالگی

سه ماه نبودنت
سیصد ساله ام می کند
سیصد ساله که می شوم
حکم زن پریشانی را دارم
که خاطره هایش
در پیشانی اش جا به جا شده اند
و حالا
وسط یک مشت رژ لب فاسد
بیست سالگی اش را خواب می بیند
و هیچ بیست ساله ای را دوست ندارد

سه ماه نبودنم
نهایتا سی ساله ات می کند
وقتی رفتی
بیست و نه سال و نه ماه بود
که سروده شده بودی!

   + مهدیه لطیفی ; ٤:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱٠ بهمن ۱۳٩٠

فرایندِ گرماگیری در شعر

کسی نیست
که دست هایش کلمه بریسد!
کسی نیست
که خنده هایش
میخ از تابلوی دل بر دیوار ِ سینه بر کَند!
کسی نیست
که غروب ها
قدم هایش شعر بکارد
بر کفِ خیابان ها!
و آدم اینجور وقت ها
دلش می خواهد هیچ کجا نباشد!

تو راست می گویی
آدم برفی شده ام
و می ترسی فرایندِ گرماگیری ام
تهران را به یکی از دو قطب نزدیک کند!
نترس
قول می دهم تهران را بگذارم سر جایش
صحیح و سالم
فقط سعی نکن بخندانی ام!؛
از آن وقت هایی ست
که دلم می خواهد هیچ کجا نباشم!

   + مهدیه لطیفی ; ۳:٠۳ ‎ق.ظ ; ٩ بهمن ۱۳٩٠

در رویا

ما راه می رویم
ما حرف می زنیم
ما به کوری چشم تمام رهگذران نیشخد به لب
به کشف لب های هم
در پیاده رو ها
هر بار از نو موفق می شویم
در رویا
بیشتر از این ها هم شدنی ست!

   + مهدیه لطیفی ; ٤:٥٠ ‎ق.ظ ; ٦ بهمن ۱۳٩٠

این شعر عاشقانه نیست!

پیشاپیش
ببخشید اگر این شعر عاشقانه نیست!

می دانی؟؛
نه من برای تو ام
نه تو برای منی
نه من برای هیچ کس
نه تو برای هیچ کس
نه هیچ کس برای هیچ کس!

هیچ کس برای هیچ کس نیست!
دنیا را به افتخار کسانی خلق کرده اند
که هیچ انتظار عاشقانه ای از دنیا ندارند
دنیا برای من و تو نیست جانم؛
حتی اگر تمام کافه های شهر
مرا یاد خاطراتِ گم شده ام با تو بیاندازند!

تشنه ام
تشنه ی آب و آرامش!
حالا می بخشی ام مرا
که این شعر عاشقانه نیست!؟

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٢۳ ‎ق.ظ ; ٥ بهمن ۱۳٩٠

شعر سیاه سفید

شعر که می خوانی
دلم می خواهد
کلاغ ها منجمد شوند بر هوا
صدای شاتر بپیچد
و ما
کنار تنه ی درخت قطور ِ زمستان زده ای
سیاه سفید شویم
و عکس را باد ببرد!

   + مهدیه لطیفی ; ٦:٢٠ ‎ب.ظ ; ٤ بهمن ۱۳٩٠

زیر پر و بال ِ بیهودگی

وقتی جهان
وقتی زمان
هی دور خودشان بگردند و
نرفته برگردند
سر خانه ی اول
من تمام گناه را
توی آغوش تو جا می گذارم
و مثل قدیسه ای که به گناهکاران ایمان دارد
می روم جا خوش کنم
زیر پر و بال جهانی
که نمی فهمد بی تو نیازی نیست بگردد
و زمانی
که فقط بلد است
روی بدترین نقطه گیر کند
و عین خیالش هم نباشد
که اگر شاهزاده ای در راه نباشد
اگر اژدها هم پیر تر شود و بمیرد
من بین در و دیوار ِ تا ابد بلندِ این قلعه
چقدر باید گریه کنم؟

   + مهدیه لطیفی ; ٦:٠۱ ‎ب.ظ ; ٤ بهمن ۱۳٩٠