برف روی خط استوا

هرچیزی نوشتن ندارد

من نمی دانم توی این دنیای شلوغ
چه خبر است
نمی دانم جنگ جهانی اول یا دوم
چند تا خدا را کشت
نمی دانم رنگ چشم ها در آفتاب واقعی تر است
تا تاریکی
من اما خیلی چیزها می دانم
مثلا اینکه هر چیزی نوشتن ندارد
تو اما مجبوری همه شان را بخوانی
و باور کنی
دیوانه ای دوستت دارد

   + مهدیه لطیفی ; ۱:۱٩ ‎ب.ظ ; ٢٦ فروردین ۱۳٩٠

نه آمدی و نه رفتی

آمدنت را دروغ چرا،
نمی دانم
رفتنت اما جشن گرفتن داشت
نه که خوشحال باشم؛ نه!
رفتنت نوید پرشعر شدنِ تنم بود
می شد بنشینم سال ها
از سایه ات که دور می شد
شعر بنویسم
تو ولی نه آمدی و نه رفتی
تو خوب می دانستی،
نابودی من کار هر کسی نیست!

   + مهدیه لطیفی ; ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ ; ٢٥ فروردین ۱۳٩٠

آغوش بی چشمداشت

نه من گریه می کنم
نه تو کمی شانه می شوی برایم
هیچ می دانستی
به
آغوش بی چشمداشت تو
به چشم افسانه می نگرم!؟

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۸ فروردین ۱۳٩٠

شعرهایمان می میرند

تو هیچ مرگت نیست
من هم
ولی این شعرها
این شعرهای لاکردار
به وقت عشق از عشق می میرند و
به روز بی عشقی از بی عشقی
ما مرگ هایمان را بسته بندی کرده ایم و
فرستاده ایم سر وقت شعرهامان
مرگ برای همسایه خوب است

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱٥ فروردین ۱۳٩٠

چشم دوختن به دوست داشتن

حتی جغدها هم
این چنین چشم به چیزی ندوخته اند
مردم راه می روند و
می آیند و
می روند و
انگار نه انگار
دوست داشتنت
چشم هایم را از من گرفته است

   + مهدیه لطیفی ; ٤:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱٢ فروردین ۱۳٩٠