برف روی خط استوا

سلام هایی که از خیرشان گذشتیم

ما سلام هایی به هم بدهکاریم
که ادامه ی هر کدامشان
می توانسته دیوانی شود
یا رمانی

و بعید است
سلام هایی که از خیرشان گذشتیم
از ما بگذرند!

لا اقل رد که می شوی
بی هوا بگو: دوستت داشتم
و تا برگشتم
لای به لای جمعیت گم شده باش!

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ ; ٢٩ آذر ۱۳۸٩

خورشید را بگو...

خورشید را بگو
دیرتر خراب شود روی سرمان
بگو مجبور نیست
هر صبح گل دهد بر گلدان افق
که ما
عسل لب های کسی را کم داریم برای صبحانه

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ ; ٢٢ آذر ۱۳۸٩

21 آذر 1304

به مناسبت سالروز هشتاد و پنج سالگی احمد شاملو

دهانت را می بویند
مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را می پویند
مبادا شعله ای در آن نهان باشد
روزگار غریبی‏ست نازنین

و عشق را
کنار تیرکِ راه‏بند
تازیانه میزنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

و در این بن بست کج و پیچ سرما
آتش را
به سوخت بار سرود و شعر
فروزان می دارند
به اندیشیدن خطر مکن
آنکه بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

آنک قصابان‏اند
برگذرگاه‏ها مستقر
با کُنده و ساتوری خون آلود
و تبسم را بر لب‏ها جراحی می‏کنند
و ترانه را بر دهان
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

کبابِ قناری
بر آتشِ سوسن و یاس

روزگار غریبی‏ست نازنین

ابلیس پیروز مست
سورِ عزای ما را بر سفره نشسته است

خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد

   + مهدیه لطیفی ; ٥:٢۱ ‎ب.ظ ; ٢۱ آذر ۱۳۸٩

حواسم به مسیر نبود

حواسم به مسیر نبود
ببخشید که اینجایم
تمام راه را لی لی آمده ام
و بد عادتم به شما
به شعر
اصلا تقصیر من است که شما دشمن زیاد دارید
شروع که می کنم به دوست داشتنتان
دنیا را حسود ها بر می دارند
و خرس ها خوابشان نمی برد از حرص
ببخشید
حواس حسابی اگر داشتم
سر راهتان سد نمی شدم
و لابد انگور را گذاشته
دلمه می پیچیدم لای برگ هایش!

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱٧ آذر ۱۳۸٩

دیوانگی اتفاقات را توجیه کن

قرار نبود با هم قدم بزنیم؟!
دست هام سیاهند
بس که دست سایه ام را گرفته ام
و تو هم که برای خودت
هزار سال است انار دانه می کنی و
مجله ورق می زنی
سایه ام لب ندارد برای بستنی خریدن
ولی پا دارد برای دست از سر من برنداشتن و
دست هایی برای پا به پایم آمدن
من از سایه ام وقتی هوا ابری ست
بدجوری می ترسم!
انار ها و مجله ها بی تو روی زمین می مانند
نمی خواهد برگردی
فقط بیا
توجیه کن
دیوانه بودن تمام اتفاقات را
به وقت نیامدنت!

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱٥ آذر ۱۳۸٩

آن کلاه به سر سیگار به لب

دستِ آخر
آن کلاه به سر سیگار به لب را نمی یابم
و کول می کنم حسرت بیست و هفت سالگی ام را
و برای نوه هایی که احتمالا نخواهم داشت
به جای نصیحت و خاطره
میوه پوست خواهم کند.
مانده ام این کلاه به سر سیگار به لب لعنتی
که چنته اش پر از آواز و جمله است
و خوب از پس ِ قصه ها برمی آید
رگ خواب مرا پس کِی پیدا خواهد کرد؟
که آن نوه های نداشته ی بیچاره
خاطره ای برای خوابیدن داشته باشند

   + مهدیه لطیفی ; ٢:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱٤ آذر ۱۳۸٩

نمی بارد

دست هایت را از روی گلوی شهر بردار خدا!
نفس های ما
بستگی به بارانی که نمی بارد دارد

 

   + مهدیه لطیفی ; ٩:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۱ آذر ۱۳۸٩

مثال کلاسیک!

مثل فیلم های دهه ی هفتاد اروپا
دامنی دارم بلند
و دیوانه شدم
بس که تا آمدم عاشق شوم
جنگ شد!

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٥٤ ‎ق.ظ ; ٦ آذر ۱۳۸٩

حسرت

حسرت
چیزی نیست که به دلم مانده باشد
حسرت
چیزی ست که من ِ گذشته گریز را
به گذشته زنجیر می کند.
من به تعداد روزهایی که ندیدمت
بودنت را به شکلی که بهتر می بود اگر بود
بازسازی کرده ام
و کاری کرده ام
بیشتر لبخند بزنی آن روزها!
و به خودم فحش داده ام بارها
که "خداحافظ" را
جور دیگری چرا نگفته ام مثلا آن عصر؟!
و یا...
و یا...
حسرت
هنوز در اولویت مرور آن خاطرات رخ نداده ی لعنتی ست!

   + مهدیه لطیفی ; ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ ; ٤ آذر ۱۳۸٩