برف روی خط استوا

اصولا باران

باران پاییز
به لطف پاییز
باران تابستان
به لطف بی گاهی اش
باران بهار
باران زمستـ...
اصلا باران!
اصولا خود باران
عاشقم می کرد
از سال ها پیش
که چه می دانستم عشق چیست
تا سال ها بعد
که عشق را چه به ما

   + مهدیه لطیفی ; ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ ; ٢۸ شهریور ۱۳۸٩

تو چه می دانی؟

دست از چرا و
چاره و
چمچاره
می شویم و زل می زنم به جهل رابطه
بیخودی متاسف نباش
تو آمده بودی که بروی اصلا!
تو چه می دانی چه ترسی ست
ترس از کوچه ی بعد از خداحافظ؟
تو چه می دانی
چه ها که نمی کند این ترس؟
بیخودی لبخند نزن

   + مهدیه لطیفی ; ٤:۱٦ ‎ق.ظ ; ٢۱ شهریور ۱۳۸٩

تشبیه

به چیزی اگر قرار باشد
تشبیه کنم خودم را
گزینه ها بسیارند
شبیه دیوانه خانه ای
شبیه هسته ی هلویی
و شبیه کارگاه نقاشی کارخانه ی  والت دیزنی حتی
بیش از همه اما
کتابخانه ای را شبیهم
که ربط شیرینی سیلوراستاین را
به تلخی هدایت نمی فهمد
و نمی فهمد
ربط سوررئال ِ فانتزی براتیگان را
به تحلیل آثار ونگوگ
و بدتر همه
ربط انجیل را
به اوستا

   + مهدیه لطیفی ; ۳:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱٦ شهریور ۱۳۸٩

اگر بگذاری...

آسمان آبی ست،
اگر بگذاری.
انجیر ها می رسند
ما می رسیم
باران هم هست هر از گاهی،
اگر بگذاری.

دست هایت را ببین!
دلم را ریخته ام کف دست هات
و قرار است همین پاییز
دوباره سامان بگیرد
هوس بوسه هایی که به هم بدهکاریم
اگر بگذاری.

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٤۳ ‎ب.ظ ; ٥ شهریور ۱۳۸٩

و هنوز...

هفت بار
هفت خان را
از آخر به اول
از اول به آخر
از وسط به وسط
آمده ام
شده ام
دویده ام
زمین خورده ام
و هنوز
دل در گروی آنانی داری
که پا روی پا انداخته اند

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٠٤ ‎ق.ظ ; ۳ شهریور ۱۳۸٩