برف روی خط استوا

بی رنگ و رو

رنگ و رو نمانده بر دست و دلم
خواب می مانم سر همه ی قرارها
و روسری هایم چروک است
از روزی که
سر هیچ قراری
انتظار تو مشهود و
لبخند تو پهن نیست

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٥٠ ‎ب.ظ ; ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٩

زنانگی ام را چه کنم؟

زنانگی ام را چه کنم؟
که نه مثل قبل ها که موعد عشق بود
به درد لای پر قو می خورد
نه مثل زنانگی آنانی
که خیری از زنانگی شان ندیده اند
دشنه می شود از پشت
بر مردان و زنان ِ دیگر

زنانگی ام را چه کنم؟
چشم هایم عسل دارد هنوز
دست هایم ارزانی آرامش را بلد است هنوز
و تو قیدم را بی قیدانه زده ای،
به کشف کسانی که بی آرامش و بی عسل
دشنه در دست می فشارند

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٩

گذشته از حد

زندگی ام را
تنهایی برداشته!
و دست هایم
بی دست هایت
هر شب هدر می روند
طی بیاور
تنهایی ام
شرّه کرده چند وقتی ست
از سر کاسه ی صبر

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ ; ۸ اردیبهشت ۱۳۸٩

گاهی دست ما نیست

جهان گاهی
از مدار عزم ما
که عزم کرده ایم
فنجان های قهوه های تلخ ِ به تلخی نوشیده شده را
بشوییم و
دوباره ساز سلام هایمان را کوک کنیم
به بیرون پرت می شود
و همه چیز به اشتباه
لنگان لنگان و ناگزیر
ادامه می دهند به راه خود

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ ; ٦ اردیبهشت ۱۳۸٩

خدایگان در تهران

مجسمه های خدایگان
جان اگر می گرفتند
و جان سالم اگر از بی عشقی
به در می بردند
یکی از خدایگان همین تو می شدی
با چشم هایی از سنگ گران و
شکوهی در خور خدا

 

 

پ.ن: دل رویا گرفته! چه کابوسی، مگه نه؟!

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ ; ٥ اردیبهشت ۱۳۸٩