برف روی خط استوا

بلیت بهار را بدزد

دیوانه گی بد نیست
برای یک بار هم که شده
بلیت قطار بهار را بدزد و
از راه برس
بگذار مردم کنار هفت سین هایشان
حوصله شان سر برود
بگذار همان جا خوابشان ببرد از انتظار
سبزه ها زرد شوند و
زمستان این پا و آن پا کند
فکر هم نکن
هر بار آمدیم فکری کنیم
کابوس ها به من خندیدند

   + مهدیه لطیفی ; ۱:۳۱ ‎ق.ظ ; ٢٩ اسفند ۱۳۸٩

زبان شعرها را می دانی

تو همین طور راه می روی و
همین طور شعر است که مثل لوبیای سحرآمیز
سر به آسمان می کشد
می پیچد دور تن کتابخانه و کافه های شهر و
تمام کتاب ها را از رو می برد،
حالا در هر ژانری که می خواهند باشند.
تو همین طور راه می روی و
همین طور در و دیوارها به حیرت دست هایشان را می بُرند
حتی اگر پرتقالی به میان نباشد و حتی تر چاقویی!
نه که زیبا باشی، نه
همین که زبان شعرها را می دانی
برای اثبات پیامبری کافی ست.

   + مهدیه لطیفی ; ٦:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱٤ اسفند ۱۳۸٩

بردن از خورشید

همیشه شب است
اینجا را می گویم
من سال ها فکر کردم
تمام آن سال هایی که دلم می خواست مرد بودم
تا از صدای پاشنه ی کفش های کسی
شعر بگویم
داشتم فکر می کردم کجا بروم
که خورشید
نبودنت را به رخم نکشد هر دقیقه
حالا چه فرق می کند آمده باشم قطب شمال
یا جنوب؟
به هر حال شش ماه دیگر اسباب کشی خواهم کرد به مقابل ترین نقطه.
نه صدای پاشنه ی کفش هایت جذابیتی دارد
نه هیجانِ رد شدنت از کنار چرخ دستی های گوجه ی نوبر
نیامده ام اینجا دنبال شاعرانگی در تو بگردم
بیخیالِ کاغذ های پر از تو
من آمده ام
بازی را به خورشید ببرم

   + مهدیه لطیفی ; ۱:۱٩ ‎ق.ظ ; ٦ اسفند ۱۳۸٩