برف روی خط استوا

مگر آمده بودی؟

عطرت
بیخودم از خود نمی کند ام دیگر
شبت
رامم نمی کند
حالا که رفته ای
خاطراتت به هیچ کاری نمی آیند
پرت است حواسم
گفتم رفته ای؟
مگر آمده بودی؟

   + مهدیه لطیفی ; ٤:٠٤ ‎ب.ظ ; ٢٢ بهمن ۱۳۸٩

پشت پنجره ها خبری نیست

آن شب که روزنامه ها را به پنجره می کشیدم
نمی دانستم پشت پنجره ها
هیچ خبری نیست
نمی دانستم خبرهای خوب
توی مشت تو جا ماندند

   + مهدیه لطیفی ; ٢:۳۱ ‎ق.ظ ; ٦ بهمن ۱۳۸٩