برف روی خط استوا

برف

برف
برای این باریده دیشب
که من خواب ببینم
تو آتش روشن کنی
من دروغ بگویم
تو باور کنی
و بگذاری
گلوله درست کنم و گریه کنم
برف
برای این باریده
که بدانم پیر که بشوی چه شکلی می شوی
و بخندم
و تو پُک بعدی را بزنی

   + مهدیه لطیفی ; ۳:٢٧ ‎ب.ظ ; ٢٦ دی ۱۳۸٩

راس ساعت دو صفر و دو صفر دقیقه

گم شده ای
راس ساعت دو صفر و دو صفر دقیقه
که پیدا شوی شاید
نگرانی ام از نیمه شب است و سرما
و تابلوهایی که نکند با باد چرخیده باشند!
پیاده رو ها را به کفش هایت مبتلا نکن
بگذار پا نخورده بماند این برف
و به راه های بهتری فکر کن
مثلا
همین جا توی آغوش من هم
می شود گم شوی
راس هر ساعتی که دلت خواست
که پیدا شوی شاید

   + مهدیه لطیفی ; ۱:۳٠ ‎ق.ظ ; ٢٠ دی ۱۳۸٩

چهار چوب

چهار تا تکه چوب
نمی گذارد دوست داشته باشی ام
چهار چوب ها را آتش بزن
تا گرم شود دلم
فندک برای همین کارهاست!

   + مهدیه لطیفی ; ٢:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳ دی ۱۳۸٩

شوری چشم های تو

شوربختی من از شوری چشم های توست
که بی آنکه به تخته بزنی
عشقت را به رخ کشیدی

   + مهدیه لطیفی ; ۱:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۱ دی ۱۳۸٩

خیالپردازی در کافه

عشق
وقتی لب به فنجان قهوه ات می زنی
از کالسکه اش پیاده می شود
کلاه از سر برداشته
سر خم می کند
و به صرف قهوه دعوتم می کند
تو قرار نیست مصداق عشق باشی
خودش راه را بلد است
تو تنها رو به رویم بنشین
و لب به فنجانت بزن

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ ; ٩ دی ۱۳۸٩