برف روی خط استوا

ببر

شاهد است
کتفم زیر دندانت
که ببر می شوی گاهی
با همان چشم ها و
به همان تحسین برانگیزی

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ ; ۳٠ فروردین ۱۳۸٩

چقدر پنجره؟

تو که شعر را شعر نمی دانی
مگر تو را ستوده باشد
و شاعر را شاعر نه
مگر تو را سروده باشد
و نمی دانی
چه بلاهایی بر سر آمده از آمدنت
چقدر پنجره تا امروز
گشوده ای
رو به دل هایی که به کل از دست رفته اند؟!

   + مهدیه لطیفی ; ٦:٤٩ ‎ب.ظ ; ٢٩ فروردین ۱۳۸٩

صبحانه و ساز

هیچ صبحانه ای طعم لبخند نخواهد داد،
از فردا،
حالا که ساز "می روم می روم" می زنی!
و خورشید
بی عسل نگاهت
هر صبح
از طلوعش پشیمان خواهد شد

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٤٧ ‎ب.ظ ; ٢٩ فروردین ۱۳۸٩

انقراض

از آن روز
که مرغت یک پا داشت
تا امروز
که هیچ مرغی نمی خواند
آمار رویت دایناسورها هم
بالاتر از تو بوده!
خلاصه بگویم
جهان رو به انقراض رفت
کفش هایت را که پوشیدی

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٠۳ ‎ب.ظ ; ٢٠ فروردین ۱۳۸٩

رجی از شالی

تلی از ته سیگار را مانی
که با آن نگاه باستانی
بنی بشری را نمانی
مگر من
که رجی از شالی را مانم
که تو بافته ای بر گردن صبح ها و
بعدازظهر ها و
سلام ها

 

 

پ.ن: من که نیستم کی برای شونه هات غزل می بافه جای شال؟!

   + مهدیه لطیفی ; ۳:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱٦ فروردین ۱۳۸٩

داغ

داغ دار تو بودن
وقتی تکه تکه هایت
از یاد تاریخ و خاطره
می روند کم کم
آخرین کاری ست
که می شود کرد در حقت
آخرین باری که خندیدی
و هوا
پر از گرده های گلخند شد
چیزی از داغ نمی دانستم
چیزی از داغ می دانستی؟

   + مهدیه لطیفی ; ٦:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱٢ فروردین ۱۳۸٩

دریا هیچ وقت پری نداشت

دریا هیچ وقت پری نداشت
حتی تمام آن سال ها که لی لی بازی عزیزتر از عاشقی بود!
با این همه
مازندران سبز است هنوز
و مه
دلتنگی ام را تنگ در آغوش گرفته
تا ببخشمش
برای دریای بی پری اش

   + مهدیه لطیفی ; ۸:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱٠ فروردین ۱۳۸٩