برف روی خط استوا

میخکوب

برای بار هزارم
از راه نرسیده
پیش از دم کشیدن چای با نعنا
چنان پشت سرت
در را می کوبی
که صدایش همسایه ها را که سهل است
مرا که فدای سرت
تمام دیوانه های دل از دست داده ی دنیا را در جا میخکوب می کند
تا بار بعد
که بیایی بگویی: ببخشید!
و برای بار هزار و یکم
از راه نرسیده
پیش از پر کردن کتری حتی...

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ ; ٢٧ آذر ۱۳۸۸

پنجشنبه ی سلام و باران

صبح
انگوری ست آویخته بر درخت پنجشنبه های سلام و باران
وقتی تو
تنها تو
از کنارم برخیزی

   + مهدیه لطیفی ; ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱٩ آذر ۱۳۸۸

همین که از راه می رسی

همین که از راه می رسی
صدای بال زدن تمام پرندگان در راه مانده ی تاریخ
یک جا به گوش می رسد
همین که از...
جانم؟!
عاشق ندیده ای؟
که چنین عاقل اندر دیوانه می نگری ام؟

   + مهدیه لطیفی ; ٩:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۱ آذر ۱۳۸۸

دستمالی بیاور

این بار که از زیر داربست انگور و ماه

برمی گردی

دستمالی بیاور

هیچ می دانستی

مهربانی ام دارد خاک می خورد؟

یا هیچ می دانستی

دوستت که دارم

زیباتری؟

   + مهدیه لطیفی ; ٩:٠٤ ‎ب.ظ ; ٦ آذر ۱۳۸۸

راه راه

یکی در میان
یک دست پیش از من
یک پای پس از تو
یک تکیه از من
یک تلنگر از تو
می بینی؟
راه راه شده ام!
تنت را از تنم
راهت را از راهم
منطق لعنتی ات را از دلم
بردار
می خواهم برای خودم کسی باشم!

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ ; ٢ آذر ۱۳۸۸