برف روی خط استوا

شکننده

دلم که می شکند
شکننده می شوم خودم هم
بعد بیدی ام که
از همه ی بادها می لرزم

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ ; ۳۱ تیر ۱۳۸۸

قضیه از این قرار است

من دوباره متولد شده ام
و این بار آن قدر دیوانه ترم
که خوابگرد شده ام
و در دوره ای که کسی چه می داند شعر چیست
و قرار است همه چیز علمی بررسی شود
هیچ علمی
سر از دیوانگی ام در نمی آورد
من اما خوب می دانم
قضیه از این قرار است
که عاشق مرده ام

   + مهدیه لطیفی ; ۱:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱٩ تیر ۱۳۸۸

دیوانه می شوند آخر این خیابان ها

دیوانه می شوند آخر این خیابان ها
بس که چکمه های حق به جانب،
بس که جنازه های سرگردانِ آزادی
بس که جهل و لامروتی از رویشان رد می شود
بس که سر خیابان ها تابلوی - ورود عشق ممنوع - زده اند
بس که باران را بین راه دستگیر می کنند،
که نکند پایش به زمین باز شود

 

پ.ن: خدا یک جمله ی ساده! 
که قرن ما سکوتت را نمی بخشد!

   + مهدیه لطیفی ; ٤:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳ تیر ۱۳۸۸

چرا این ها نفهمیدیم؟

نبخشیدن مهم نبود
می شد همدیگر را نبخشیم اما
همدیگر را به هم ببخشیم
خسته بودیم از هم؟
می شد دو تایی یک گوشه بنشینیم و
خستگی راه آمده را در کنیم
چرا این ها را نفهمیدیم؟!


   + مهدیه لطیفی ; ٧:٥٩ ‎ب.ظ ; ٢ تیر ۱۳۸۸