برف روی خط استوا

دروغ که می گویی

دروغ که می گویی
چشم هایت پر از پسر بچه می شود
دروغ که می گویی
یک چیزی کنج مردمک ات
مهربانی ام را تحریک می کند
تا برای پسر بچه های چشم هایت
شکلات و پنجره بیاورم
تا بی ترس سرزنش
شیشه ها را بشکنی بین بازی
هیچ می دانستی
دروغ که می گویی
چه چشم های عزیزی توی صورتت داری؟

   + مهدیه لطیفی ; ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ ; ٢۸ بهمن ۱۳۸۸

اسفند و اسفند دان

خانه اسفند می خواهد و اسفند دان
خانه یک نفر را می خواهد
که عصر به عصر
به وقت نوشیدن چای و لبخند
اسفند بگرداند دور سرمان
تا نکند استکان های بعدازظهر هایمان ترک بخورد
تا نکند بگذاری بروی،
بعدازظهر هایت را جای دیگری سر کنی،
لبخند غریبه ای را سر بکشی!

   + مهدیه لطیفی ; ٤:۳٩ ‎ب.ظ ; ٢۸ بهمن ۱۳۸۸

رمان بی نویسنده

دیدم دقیقه شمار ها
هر چه نذر و نیاز می کنم
برعکس نمی چرخند
ساعتم را برعکس بستم
هنوز
کفش های سیاه دختر بی بهار
پشت در خانه ات
به من دهن کجی می کند
هنوز
به خواندن ساعتم
عادت نکرده ام
پس کی تمام می شود این رمان بی نویسنده،
که خواندنش مو سفید می کند!؟

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ ; ٩ بهمن ۱۳۸۸