برف روی خط استوا

نفرین تابستان

پاییز است مثلا

خیر سرش نه باران دارد نه من خوبم

غلط نکنم

نفرین تابستان است که ما را گرفته

دست تو و تابستان که توی یک کاسه نیست؟

هست؟

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ ; ۳٠ مهر ۱۳۸٧

کاش همین بود

فرشته ای که روی شانه ام نیست
تازه
کاش فقط همین بود
همیشه هم شعری هست که
از راه به درم کند

   + مهدیه لطیفی ; ۱:۱۸ ‎ق.ظ ; ٢۸ مهر ۱۳۸٧

ویرانی ام

شاعر بوده ای تا به حال؟
نه! می خواهم ببینم بوده ای؟
ویرانی ام را لگد نکن
اینجا جای قدم زدن نیست

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ ; ٢۳ مهر ۱۳۸٧

کم پیدا

کم پیدا تر از برف
روی خط استوایی
کم پیدا تر از برف
روی خط استوا می شوم

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱٤ مهر ۱۳۸٧

ذره ذره تنهایی

تنهایی

ذره ذره خودی نشان می دهد

وقتی تو آن قدر کم پیدایی که

سنگینی روزگارم را مورچه ها به کول می کشند و

من تماشایشان می کنم

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ ; ۸ مهر ۱۳۸٧

اتفاقات دیوانه

بی تو بهشت جهنم می شود

جهنم جهنم می ماند

بی تو اتفاقات دیوانه اند

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ ; ٤ مهر ۱۳۸٧