برف روی خط استوا

سفیر خیالی

تو قهوه می ریزی
تلخ
بخار پنجره را نقش می کشی
نقش قلب
جای نگاهت
روی تنم می ماند
تو سفیر کدام دنیایی؟
دنیای ما مرد ندارد

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ ; ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٧

باد بی جهت

نمی دانم از کدام جهت بود که
بی جهت
باد وزیدن گرفت و
چنان سنگ تمامی گذاشت که 
اینکه با خاک یکسان است
همان شهر بازوان توست

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٧

کفر

من کفر نمی گویم
من فقط می ترسم
تو باشی نمی ترسی
وقتی اجابت هیچ دعایی را
به چشم نبینی؟!

   + مهدیه لطیفی ; ٩:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٧

کاسه کوزه ها

می نویسم آب
خشکسالی می شود
می نویسم باران
نمک می بارد روی زخم دلم
کاسه کوزه ها
خیلی وقت است همگی
سر من شکسته اند

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٠۱ ‎ق.ظ ; ٦ اردیبهشت ۱۳۸٧