برف روی خط استوا

دیوانه نمی گوید دوستت دارم

دیوانه نمی گوید دوستت دارم
دیوانه می رود تمام دوست داشتن را
به هر جان کندنی
جمع می کند از هر دری
می زند زیر بغل
می ریزد پای کسی که
قرار نیست بفهمد دوستش دارد

   + مهدیه لطیفی ; ۸:۱٧ ‎ق.ظ ; ٢٩ اسفند ۱۳۸٧

تا... ذوب شدن

بال می گشایم
پرنده وار
تا...
خورشید کاشته ای نکند توی چشمهات
که چنین ذوب می شوم؟

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ ; ٢٥ اسفند ۱۳۸٧

ببخشید شما؟

ببخشید شما؟
من حافظه ام را بر تنه ی درختی جا گذاشته ام
آن روز ها
 

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱٦ اسفند ۱۳۸٧

چه ببارد چه نه

تو کاری به باران نداری
چه ببارد چه نه
چیزی از من به یاد نمی آوری
من اما هزاری هم که از یادت ببرم
همین که ببارد
به خودم می آیم که
همین دور و بر هایی

   + مهدیه لطیفی ; ٥:٥۳ ‎ب.ظ ; ٥ اسفند ۱۳۸٧