برف روی خط استوا

سر از درد من در نمی آوری

تو به تماشای نابودی من نشسته ای و

کم مانده تخمه هم بشکنی !

تو نه دل می سوزانی

نه چشم می پوشی

تو تنها گناهت

ندیدن دردیست که

پشت رضایتمندی من از تو

ریشه می کند !

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱٩ مهر ۱۳۸٥

ديواری که ما ساختيم

عشق و عاشقی های ما تا ثریا کج و کوله رفت

تا مافوق ثریا هم که کج برود

هیچ امیدی به معجزه نیست

معماری که تو باشی

جز این باشد عجیب است !

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱٥ مهر ۱۳۸٥