برف روی خط استوا

نگاه نارنجی

من پس از عشق بازی با نگاه تو

آبستن تمام شعر های جهان خواهم بود

و سال به سال

پاییز ها را  

به فال نیک خواهم گرفت

   + مهدیه لطیفی ; ۱:۱۸ ‎ب.ظ ; ۳۱ شهریور ۱۳۸٥

می خواهم همين جوری بمانم

عادت کرده ام

باران بنوشم

صندلی ام را با تاب عوضی بگیرم

و داستان های مردی که نمی شناسیدش را بخوانم

انقدر یاد من نیندازید

که نفرت

رنگی ترین لغت شعرهای امروز است

عادت کرده ام رویایی

همین جوری

و ناباور بمانم ...

   + مهدیه لطیفی ; ٦:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱٧ شهریور ۱۳۸٥

حتی پشیمان هم نشدیم

برای پنبه شدن هر چه رشته بودیم

هر کاری که میشد کردیم

هر حرفی که می شد زدیم

شاید هم همه ی این کارها را

برای برپایی مجسمه ی غرورمان بود که کردیم

به هر حال

حتی پشیمان هم نشدیم

این فاجعه نیست ؟

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱٤ شهریور ۱۳۸٥