برف روی خط استوا

آب ريخته

آب ریخته را نمی شود جمع کرد

من نمی گویم ، همه می گویند

من دریا دریا

دل به پاهای زمینی ریختم که

تو رویش قدم می زنی !

بر من خرده مگیر اگر دل ندارم !

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٥٧ ‎ب.ظ ; ٢۱ اسفند ۱۳۸٥

ترس

اگر طوفان در و پنجره ها را به هم کوبید

اگر پرده ها تا وسط اتاق تاب خوردند

اگر هوا سرد شد

اگر تمام شبکه ها یا برفک بود یا جن گیر نشان می داد و اتفاقا هیچ کجا میز گرد و مسابقه نبود

اگر از تنهایی و از ترس

مردی و حتی

ورد و دعایی و بسم اللهی هم یادت نیامد

به یاد بیاور

تنها تو نیستی که می ترسی

تنها تو نیستی که عوض روی اجاق ، توی یخچال دنبال چیزی برای خوردن می گردی

و تنها تو نیستی که آرزو می کنی

زودتر صبح شود

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱٩ اسفند ۱۳۸٥

خيالت راحت

نبین تنهایم

تنهایی ام دروغی ست

شهری ست شلوغ توی دلم

پر از آدم هایی که همه شان منم

پر از آدم هایی که همه شان تویی

من دوست بارانم

با خیال راحت برو

من تنها نمی مانم

   + مهدیه لطیفی ; ۸:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱٧ اسفند ۱۳۸٥