برف روی خط استوا

فال

شنيده ام که می آيی

شده خيابان ها را هم آينه نبندم

می نشينم با همين دستان خالی فال می گيرم

تو هم از فنجان قهوه می پری بيرون

هم از ديوان خواجه حافظ

بيا به جای اينکه بر آن صندلی تکراری تکيه بزنی

حرف های مرا باور کن

 

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ ; ٢٩ تیر ۱۳۸٤

شهر یک نفره

روزنامه ها تیتر آمدنت را چاپ خواهند کرد

و شهر

مثل عید

مثل روزهایی که برف می آمد

تعطیل خواهد شد

دیوانه نیستم

در شهری که تنها یک شهروند دارد

همه ی این ها که شدنی ست هیچ

از این ها هم بیشتر دیوانه ات می شوم

 

پاورقی:

حالا خیال برت ندارد که تو شاهزاده ی مهم شهر منی . شهر من هم مثل شهر شما شاهزاده ندارد . شهر من هم مثل شهر شما واقعی ست . پس پشت پنجره می نشینم زل می زنم به رد پایی که طبیعتا روی آسفالت خیابان های واقعی نمانده است و سعی می کنم ببینم مرز بین شعر و نوشته کجای امشب به هم می رسد ، تا تو را که بی هیچ مناسبتی نیستی ، بی مناسبت بستایم .

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱٢ تیر ۱۳۸٤

يک جفت چشم کال

نمی دانم می دانی يا نه

چشمانم کال اند

بيا نگذار

يک جفت چشم کال

روی دست هايم بماند

که تا نديدن رسيدنت

نمی رسند !

 

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٠٦ ‎ق.ظ ; ٧ تیر ۱۳۸٤

بوسه

خيال بوسه ای

که اينجا جا گذاشتی اش

بر لبانم سنگينی می کند

به خاک می افتم

در مقابلت

 

فکر می کنی چيز ديگری هم 

برای باختن دارم هنوز ؟

 

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٥٦ ‎ب.ظ ; ٢ تیر ۱۳۸٤