برف روی خط استوا

بی هوا داریم تا بی هوا!

بی هوا داریم تا بی هوا!
این بی هوا که میروی
که ماسک اکسیژن از سقف پایین باید بیافتد
که نمی افتد
که نمی افتی از سرم
...
یا آن بی هوا که ببوسی ام
بی هوا که بگویی: شام کتلت درست می کنی برایم؟
بی هوا که صدایم کنی
که برگردم
که نمی کنی
که نمی گردم
این بی هوا ها را چه به آن بی هوا ها!؟
ها!؟
...
این بی هوا ماندن
بلاتکلیف و بی چیزی که از سقف پایین بیافتد
با آن بی هوا که ببوسی ام
که نمی بوسی ام
کجایش یکی ست!؟؟
...
کلمه کم دارد این زبان!

.

.

.

پ.ن: برای مردِ آویشن و پیراهن هایش و شازده کوچولو

   + مهدیه لطیفی ; ٤:٢٠ ‎ق.ظ ; ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٤

سلام هایی در کیف پستچی

کیفِ پستچی
جای "سلام های من به تو" نیست!
این حرف ها
این بوسه ها
این باده ها
بی واسطه گیرا ترند...!

   + مهدیه لطیفی ; ٤:٠۳ ‎ق.ظ ; ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٤

جادوی ماهی ها

ماهی هایی در دهانم
سکوت کرده اند
ماهی هایی در ذهنم
تو را شنا می کنند
ماهی هایی در دلم
بی آب
بی دریا
بی حتی رطوبتِ شرجیِ برقِ چشم هات
زنده مانده اند
با دهانی بسته
و باز مانده دهانِ قانون طبیعت...

من دختر اسفندم
مرا بی دریا رها کنی
ماهی هایی در چینِ دامنم
رقصی چنین می کنند!

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٠٧ ‎ق.ظ ; ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٤

آنها که در دلم روییده بودند...

آنها که در دلم روییده بودند
علف های هرز نبودند،
گل های عمر جاوید بودند
که به احترامشان
کلاه از سر باید برمی داشتی

آنها که در دلم
بی تفاوت به دو زمستانِ آزگار
روییده بودند و
رویانده بودند مرا و
روی برگرداندی
علف نبودند
اما هرز رفتند!

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱٠ فروردین ۱۳٩٤

زندگی

یک گلّه گرگِ گرسنه روبرو...
یک درّه ی عمیق پشتِ سر...
پریدن خودکشی ست
نپریدن زندگی ست!

   + مهدیه لطیفی ; ٧:٥٢ ‎ب.ظ ; ٢٦ اسفند ۱۳٩۳

عشق پیراهن بلندی دارد

عشق پیراهن بلندی دارد
که تنت را سراپا!
و دنباله ی بلندتری...
تا بکِشد بر کفِ هر خیابانی که بر آن شوم

عشق پیراهن بلندی دارد
تو که باشی
ابریشم است که نرم می نوازاند
تو که نه
چهل تکه ی زبری که خِس...
خِس...
خون...
بر کفِ هر خیابانی که بدان فرار کنم

   + مهدیه لطیفی ; ٤:۱٢ ‎ب.ظ ; ٢٢ اسفند ۱۳٩۳

از شانه ات که می ریزم...

شانه ام
که از شانه ات
بر ملحفه ها می ریزد
یاس های زردِ ریز
که از سر حیاطِ خانه ها
بر دیوار کوچه ها...
تعبیرِ فصل نیستند؛
تعبیر اشک اند
که می ریزند
و می ریزند
...
مژه های آب خورده
تاوانِ چشم های آب نخورده اند!!

   + مهدیه لطیفی ; ٦:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱٢ اسفند ۱۳٩۳

دلشوره های من زنان شهر را...

دلشوره ها دروغ نمی گویند
هر بار از سایه ی زنی
که مرا بیشتر از او دوست داشتی!،
ترسیدم
چندانی نکشید
که سایه ی سرش بر دیوار
تور درازی درآورد!...
شبیه سایه ی خنجر
در دست کاکا
بر پشت داش آکل
در دست تو و آن سایه ی تور به سر
بر پشت من

دلشوره های من زنان شهر را، عروس
زنان شهر را، مادر
زنان شهر را، عشق
می کنند!

و عشق می کند آینده
که مرا
آرزو به گور برده
در گور بخواباند

   + مهدیه لطیفی ; ۱:۱۳ ‎ق.ظ ; ٢٧ دی ۱۳٩۳

بلای طبیعی!

سرم تلخ است
دهانم مردد
دستم خواب
تنم
کتک خورده ی سی و یک سالِ یکپارچه بی خاصیت...
و تنهایی
بلایی بود طبیعی
که انگشتِ اشاره اش را بر من دوخت
و ناله اش را دیگرانی سر دادند
که فنرهای تختِ شان بی ناله نبود!

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱٩ دی ۱۳٩۳

با هم درستش می کنیم

گفت: با هم درستش می کنیم...
و من تازه فهمیدم تنهایی چه وسعت نامحدودی دارد!
حتی اگر با هم هیچ چیزی هم درست نمی شد!... 
حتی اگر تمام سرمایه ام بر باد می رفت... 
حسی که به واژه ی "با هم" داشتم را 
با هیچ چیز در این دنیا عوض نمی کردم! 
تنها کسی که وحشت تنهایی را درک کرده باشد 
می توانست حس من را در آن لحظه درک کند!

.
.
.
لیلیان هلمن

   + مهدیه لطیفی ; ۸:٠٢ ‎ب.ظ ; ٦ آذر ۱۳٩۳

دوباره می گویم: جان دلم!

این بار
با بوسه ای
یا با "چقدر دلم برایت تنگ شده بود" ی
نیامدی هم،
نیامدی!

همین که اسمم را که صدا بزنی
تک واژه...
بی پیش...
مثل اولین بار که صدایم زدی
بی پس...
...
دوباره بی اراده لبخند میزنم
دوباره مادر می پرسد: وا!... به چه می خندی!؟
و دوباره می گویم:
جانِ دلم!
 

   + مهدیه لطیفی ; ٥:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱٦ مهر ۱۳٩۳

راه به راه

راه راه شده ام
راه راه شده ای
بس که راه به راه می روی

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱٥ مهر ۱۳٩۳

و می خندیدی...

اتفاقی نیست که دوستت دارم
قرمز پوشیده بودی
نامی داشتی که نشنیده بودم
و می خندیدی...

   + مهدیه لطیفی ; ٤:۳٩ ‎ب.ظ ; ۳ مهر ۱۳٩۳

کوبه ی مردانه

نکوب عزیزم
این در
دروازه ی کاروانسرا نیست
که کفش ها را بکَنی
سبیل ها را تاب بدهی
و دوباره که می پوشیِ شان
کت ات را بر آرنج بیاویزم و
تمام قد لبخند بزنم!

یا نکوب
یا بمان
این در
تنها کوبه ی مردانه دارد!

   + مهدیه لطیفی ; ٧:٢٤ ‎ب.ظ ; ۸ امرداد ۱۳٩۳

راه رفتن در مه غلیظ

تو را نه باید دید
نه باید شنید
نه لمس
نه دوست داشت حتی
...
بی دفاع
در محیطی به مساحتِ تنِ تو
در مهی غلیظ از صدای تو
باید راه رفت
و چشم
چشم را...
اگر ببیند که دیگر عشق نیست!

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ ; ٢٤ تیر ۱۳٩۳

آغوش آبی ِ بالای پله ها

از پیچ آخرین پاگرد
تا بالای پله ها
آنجا که با پیراهن آبی
در چهارچوب چوبی
دست هایت را باز کرده ای به تمام
تا صدای قلبت را توی ریه هایم بکشم
جاذبه ی زمین دو سویه می شود
دستپاچگی ِ نزدیک شدن به احتمالِ بوسه ای
با چشم هایی بسته
که هنوز نچشیده ام
دنباله ی مانتویم را پایین می کِشد انگار از پشت
و آغوشِ آبی ِ بالای پله ها
بالا می برد ام
...

آن مانتو
آن شال
چه رنگی بودند آن شب؟
من همیشه فقط تصویر روبرو را دیده ام!
...

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ ; ٢ تیر ۱۳٩۳

چشم هایم لال می میرند

باید زل بزنی
به مردمان چشم ها
سکوت کنی
فکر نکنی
و بگذاری حرفی از آنها سر ریز کند بر وجودت...

چشم هایم لال می میرند
وقتی چشم دیدنشان را نداری

   + مهدیه لطیفی ; ٧:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۸ فروردین ۱۳٩۳

در من کسی بود...

در من کسی هست
که می نویسد...
و از زندانیانِ اخبار آموخته است لابد
دست و بالش را که ببندی
لب به مداد و کاغذ نمی زند!

در من کسی بود
که می نوشت!...

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱٤ فروردین ۱۳٩۳

1393

بس که بد می گذرد زندگیِ اهل جهان
مردم از عمر چو سالی گذرد، عید کنند!
...
(صائب تبریزی)

با این همه آرزو می کنم سال بهتری از سال پیش داشته باشید...
و تا می توانید آواز بخوانید...
و تا می توانید عاشق...
شاید آخرین سال باشد که مهمانِ گندم و خاک ایم!

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱ فروردین ۱۳٩۳

مثل همه ی آن ها

ما نه خون ِرنگین تری داریم
نه چشم و ابروی مشکی تری
می گذرد
و سال به سال یادی از هم نمی کنیم
بعدها
...
مثل همه ی آن ها که به هم گفتند "دوستت دارم"
و سال به سال یادی از هم نکردند
بعدها

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ ; ٢۳ اسفند ۱۳٩٢
← صفحه بعد