جهان را دیوانه ها پیش می برند
هنرمندان
دانشمندان
سیاستمداران
فلاسفه
...
جهان را دیوانه ها پیش می برند
کنار می گذارم ات
کنار می گذارم ات
پیش از آنکه کابوس شود
کنار آمدن با به کناری ام از یادت رفتن
کنار می گذارم ات
پیش از آنکه دست و دلم بلرزد
پیش از آنکه حروفی که به لب هات می آویزند
طناب شوند
برای به چاه بردنم
پیش از آنکه چشم باز کنم
ببینم
دور تا دورم
دیوهایی دهان گشوده اند به مکیدنِ من
که سوال پیچم می کنند
که کجای کار ایستاده ایم؟
که کیستی اصلا؟
که نکند بیراهه دارم می روم تختِ گاز؟
نکند
برای خودم بریده ام و دوخته ام و به تن تو گشاد است؟
ها...!؟
و دلم شور می زند
شور
که طوری ات نشود یکوقت
که گم نشوی یکوقت
که کم نشوی از من
و...
و...
کنار می گذارم ات
پیش از آنکه به کناری ام از یادت رفتن
از اخبار روزانه ی نرخ تورم حتی
عادی تر شده باشد!
خشکیدنِ شعر
خشکیدن شعر
مثل خشکیدن شیر
تلخ است
برای کسی که هنوز برایش زود است
با دندانِ آدم بزرگ ها
بخورد
ننویسد
برود
نیاید
زندگی کند
سطلی کلمه بر شعر
رنگ ها بی کم و کاست اند
کلمات کم می آورند
کاش می شد
مثل نقاش های دیوانه
سطلی کلمه بر شعر بپاشانم بی فکر
...
راستی می دانستی
احساسم اگر بی پرده خودش باشد
هیچ کس نمی شناسد ام دیگر!؟
نه مادرم
نه خدا
و نه تو
هزار و پانصد سال انتظار
دلم را
گاو آهن شخم زده انگار
مزرعه ی زندگی ام را
ملخ ها به پادشاهی نشسته اند!
...
و لعنت!
لعنت به تمام این هزار و پانصد سالی که دروغ گفتم
من هزار و پانصد سال پیش به دنیا آمدم
و تمام این سال ها را وعده دادم
به دلم
سر خرمن
صد تا یک غاز!
...
اصلا نوشتن هم شد کار!؟
باید راه افتاد و عاشق شد
باید راه و افتاد و بی دلیل
غریبه ها را بغل کرد و
بوسید و
بعد حتما گم شد!
...
باید با خدایی که احتمالا نیست
دردِ دل کرد
از هر دری
حتی دری وری!
...
اصلا آمدیم و
هیچ کس تا همیشه
از راه نرسید
برای قسمت کردنِ دست هایش با دست هایم
هزار و پانصد سال انتظار
دلیل خوبی برای دست برداشتن از دست هات نیست!؟
زیبای خفته شدن دیوانگی ست
اینجا سیاره ی سوم است
نه کمپانی والت دیزنی
ما باید دل به همین گیلاس های انگور و
سیب و
شهوت ببندیم
زیبای خفته شدن دیوانگی ست
و اگر نه
شاهزاده ای که در راه نباشد
اژدها هم که پیر تر شود و بمیرد
ما بین در و دیوار ِ تا ابد بلندِ این قلعه
چقدر باید گریه کنیم!؟
زن
زن
شعر ِ طبیعت است!
دستان گِل اندود خدایان
تنها مرد می آفرینند!
نشئه گی خودِ شعر است
احساس را که نمی شود تقطیع کرد
همینطور قطار می شود...
سر می رود از دل...
تا زبان...
تا دست...
تا مداد...
تا کاغذی پشتِ در خانه ی شما!
شاعر شدن که کوه کندن نیست،
لاهیجان که زیبا باشد،
تو هم که زی...
تو هم که چه می گویم من!؟
تو که همیشه زیبا بوده ای
و الا که کتاب های تاریخ ادبیات وجود نداشتند!
خلاصه لاهیجان که...
تو هم که...
چه نشئه می کند این شب مرا
و نشئه گی خودِ شعر است!
تو پیش از به دنیا آمدن مُرده ای مرد!
تو پیش از به دنیا آمدن مُرده ای مرد
اینجا
هیچ زنی پناه گاه نیست
و هیچ مردی تکیه گاه
و تو می دانستی شاید این ها را
که پیش از به دنیا آمدن مُردی!
تو قرار بود مرا از این آتش ِ بی آتش بس
که زندگی می خوانیم اش
به بال و پر ات بگیری
که بی رحمانه
نطفه ات انگار بسته نشد
بر هیچ رحمی
به فال نیک نمی گیرم
آمدنت را
به فال نیک نمی گیرم!
پیش تر
بارها
اعتقادم را به تمام فال ها باخته ام
باید سال هااا... بمانی
تا تازه باور کنم آمده بودنت را!
به هیچ پلی نیاز نبود
خوشبختانه
برای رسیدن به این دختری که حالا هستم
به هیچ سفر دوری
به هیچ پلی نیاز نبود
همین که رد شدم از تو
همین که رد شدی از من
مرا به ایستگاهی از خودم رساند
که برای به یاد آوردن ِ آن دختری که بودم
از هیپنوتیزم هم کاری ساخته نیست
آن فکر ناخوانده ی سرگردان
نگران تنهایی ام نیستم
نگران آن فکر ناخوانده ای ام
که صبح ها
نام تو را یدک کِشان
پیش از من بیدار می شود
و بر تخت سرگردان است
خداحافظی بوق و کرنا نمی خواهد
خداحافظی بوق و کرنا نمی خواهد
خداحافظی دلیل
بحث
یادگاری
بوسه
نفرین
گریه
...
خداحافظی واژه نمی خواهد!
خداحافظی یعنی
در را باز کنی
و چنان کم شوی از این هیاهو
که شک کنند به چشم هایشان
به خاطره هایشان
به عقلشان
و سوال برشان دارد
که به خوابی دیده اند تو را تنها!؟
یا توی سکانسی از فیلمی فراموش شده!؟
خداحافظی یعنی
زمان را به دقیقه ای پیش از ابتدای آشنایی ببری
و دستِ آشنایی ات را پیش از دراز کردن
در جیب هایت فرو کنی
و رد شوی از کنار این سلام خانمان سوز
خداحافظی
"خداحافظ" نمی خواهد!
چهارخانه های پیراهنت
خانه به خانه
چهارخانه های پیراهنت را
به دنبال "مرد"ی می گردم
که تو نیستی!
خودمانیم!... این پایان زیباتری ست!
اصلا شاید قرار بر این است
تا پیرمردی شوی
با خاطره ی دختری
با همین لباس هایی که امروز به تن دارم!
همین گوشواره ها
همین شال
همین لبخند
خودمانیم
این پایان زیباتری ست
حتی اگر به بهای تباهی تمام امروز هایم تمام شود!
هجمه ی "چرا" ها!... ژاک برل عزیز
باید فراموش کرد
همهی آنچه فراموششدنی ست
و همهی آنچه تاکنون از دستمان گریخته است
باید فراموشکرد زمانِ کجفهمی ها را
و زمانِ از دست رفته را
تا بدانیم چگونه
لحظههایی را از یاد ببریم
که گاهی
با هجمهی "چرا" ها
قلبِ نیکبختی را
به مرگ واداشته است!
رهایم مکن
من به تو هدیه می کنم
مرواریدهای باران را
کز سرزمینی آمده است
که در آن باران نمی بارد!
رهایم مکن
بارها دیدهایم
فورانِ آتش را
از آتشفشانی پیر
و ما نیز انگاشتیم که پیر شدهایم
و باز آشکار شد
زمینهای سوخته
که گندم بسیار می دادند!
...
.
.
ژاک برل، یکی از نعمت های بزرگِ دنیا بود!
1924 - 1978
روزه ی موسیقی
وقتی لب هایم
لب هایت را گم کرده باشند
رژ لب های روی میز را
باید دور بریزم
و روزه ی موسیقی بگیرم
...
ملودیِ مهتاب
آخرین چیزی ست که می تواند تو را دوباره بنشاند بر لب این تخت
و رنگ بریزد
بر تصویر خاکستریِ زرد شده ی این اتاق
در قاب
که هنوز به سالِ گم کردنت نکشیده
انگار مرگ ده ها مادربزرگ را دیده است
درد های به توان رسیده
شب ها
درد ها به توان می رسند
و توانا تر از همیشه
تاوان تمام روزهایی که با تو بی درد بودند را
پس می گیرند
روز ها
هر چه این فکر های به کمین را
نادیده بگیرم
آن ها به تیز کردن چاقو هایشان ادامه می دهند
تا شب
و شب ها
آنکه از همه تیز تر است
در مشت تو برق می زند
اگر دل نکنم از رویا...
حماقت می کُند دلم
که دل نمی کَند از رویا
رویا
جان را به لب می رساند
تو را به من نه
رویا
سر بزنگاه
درست همان لحظه ای که به وعده هایش از دنیا می بُری
زیر پایت را خالی می کند
و "تو" را در بسته ای با روبان بنفش
به دختری از راه نرسیده
هدیه می کند
مفت
رویا
اگر دل نکَنم از نسل اش
مشت
مشت
تا هفت پشت
بذر بی لبخندی بر لب هام بپاشد شاید
رویا
استادانه جان به لب می رساند
و "نبودت" را
در بسته ای با روبان قرمز این بار
یا صورتی
به صورتم می کوبد
به باد ِ زمان!
ما بال هایمان را
به بادِ "زمان" دادیم
می بینی؟
ما قرار بود فرشته باشیم
تو بی گناه بودی
من بی گناه
زمان اما دست بر گلو می گذارد
می گوید:
زندگی را و زمین را چه به این حرف ها!؟
چه به این بال ها!؟
چه غلط ها...!
ما بال هایمان را
به زمان باج دادیم
تا "زندگی" کنیم!
