زدی، زدی
آمدی
حرف هایت را
زدی...
زدی...
تا...
زدی زیر همه شان
تکیه ام به همین حرف ها بود
تکیده ام حالا
خستگی به کوه کندن نیست
گفتم برگردد؟
گفتم نرود؟
گفتم...؟
چیزی نگفتم
به قطاری که تو را می برد،
گلایه ای نیست
خودت سوار شدی!
حالا هم شب از نیمه گذشته است
تا ایستگاه بعدی چند سال راه است
برف بر بیابان یکدست است
و هم کوپه هایت
چیزی از تو نمی فهمند!
پس باید بروی
تا همان ناکجایی که خودت خواستی
خستگی
همیشه به کوه کندن نیست
خستگی گاهی همین حسی ست
که بعد از هزار بار یک حرف را به کسی زدن،
داری
وقتی نشنیده است
وقتی سوار شده است
فرض کرده ای دریایی
فرض را بر این مگذار
که دریا
که اقیانوس
در سینه ات داری
از کجا که
عشق هایت کوچک نیستند!؟
عشق ماده نیست
که بدانی چقدر جا می خواهد!
حس است
نفس است
هوا ست
می رود می رود تا تمام هر چه دل که داری
حتی اگر دریا
اگر اقیانوس
می دانستم پرستو ها جایت می گذارند
آب می خورد
به صورتت
صبحی که گفتی برمی گردی
و آب نمی خورد
چشمم
که پرستو ها
این همه راه را با تو بروند و
با تو هم برگردند!
می دانستم پرستو ها
جایت می گذارند
و تو با همان کلاه و سیگار معروف
در به در می شوی تمام عمر
از این ترانه
به آن تابلو
از آن فیلم
به این داستان
و ادامه دارد این داستان تا ابد...
حتی اگر عشق
دروغ محضی باشد،
محض ِ تنهایی ِ انسان!
یعنی تو!
سرد
یعنی تو
که صدایت یخ می بندد بر رگ هایم
به وقت هایی که کسی را دوست داری
که من نیستم
گرم
یعنی تو
که هر نگاهت داغ می شود بر دلم
برای بعد ها
به وقت هایی که کسی را دوست داری
که منم
آب
یعنی تو که بر سرم می ریزی
پاک
از ابرهای دلتنگِ سقف خانه ات که از خیابان فرار کرده اند
به جای هر غسلی
به جای هر بارانی
خاک
یعنی خاک بر سر لحظه هایی
که ما مال هم نیستیم
خلاصه
خورشید
کتاب
کفش
کلید
کلمه
همه شان تویی
به تنهایی!
تنهایی
یعنی تو
که نمی دانی بی من
چقدر تنهایی!
سیگار تو را... تو مرا... من تو را...
سیگار
بر تخت تو را می کِشد
تو
مرا می کُشی
من
تو را بر بوم...
پ.ن: لینک صفحه ی شعر ها در فیسبوک:
ما کلید شعر ها را نداریم/ هر شعر سیاره ای ست برای خودش...
ظهر های بی دلخوشی
ظهر ها
بی دلخوشی
دست و صورت نشسته
می نشینم به یادآوری زنان تاریخ
که صبح ها
بیدار شدند
زود!
بی دلخوشی!
دلخوشی چیزی ست غریب
که قریب به طول تمام تقویم ها ست
که بر دامن هیچ زنی جوانه نزد!
صبح و ظهر ندارد
تفاوتش به تفاوتِ جا افتادن قرمه سبزی روی چراغ است
با قرمه سبزی های کارخانه
دلخوشی به این چیزها نیست
چیزی که هوای صبح را
نفس کشیدنی می کند
جا افتادن ِ تو توی زندگی زنی ست،
که جوانه زدنت بر دامنش را
دوست دارد!
خیابان شعر بلندی ست
خیابان
شعر بلندی ست
وقتی من با قدم های تو قدم می زنم!
و شب
یکباره یکپارچه می شود،
از خواب هایی که تو را به من می رسانند
وقتی
من با چشم های تو چشم می بندم!
رویاهایم کجاست؟
رویاهایم را به بازی گرفته ای؟
یا رویاهایم به بازی ام گرفته اند؟
که مدام
به چشم هایت می بازم؟
من برای بازی نیامده ام
تمام مدال ها برای تو
رویاهایم کجاست!؟
آن مرد
آینه دارید!؟
روی دست خودم مانده ام
آینه ها را زیر و رو می کنم
می تکانم حتی
خبری نیست
مرا اگر می بینید
تصویر ِ تداوم یافته ی ذهن شماست
من گم شده ام
آقا!
ساعت...
ببخشید نه؛ آینه دارید!؟
این دایره
قدم از قدم بر ندار هم قدم
این جاده
به بن بست می رود
این دایره
سر دراز دارد!
و تا به قدر کافی نگردیده باشی در این دایره
پرت
رها
نخواهی شد.
کمرنگی ات
من اگر به دنیا نمی آمدم
هیچ کس را نداشتی
که رنگ بزند
کمرنگی ات بر جهان را
سهراب بخوانید
به تمام کسانی که می خواهند شعرهای شاد! بنویسم:
تو زیبایی
نه!
چشم هایت چون...
نه!
دست بردارید
از خرخره ام
جیب هایم را گشته ام
بالای کمد ها را
زیر تخت را
خاطره ی خوبی ندارم
تقصیر من نیست
که شعر هایم
با بال های غم
به شما می رسند!
هشت کتاب
ورق به ورق اش
امید است
سهراب بخوانید
سکوت که می کنی
سکوت که می کنی
وزن جهان را تنها به دوش می کشم!
و کم که می آورم
زمین آنقدر کند می چرخد
که تو توی تقویم می ماسی
و من
آونگ می مانم
بین حقیقتِ تو
و افسانه ای که از تو در سرم دارم!
سکوت که می کنی
شب پشتِ پلک های سکوت
حتم می کند که تو هم تنهایی!
درد، به درد کسی نمی خورد!
شاعر شدن
درد است
شعر
درد است
و درد ها
به درد کسی نمی خورند!
باید درد ها را
با پرنده ها و سگ ها
با دیوار ها
قسمت کرد
وقتی هیچ کس
نمی ارزد به شعر شدن
توی دست هایت
باید نشست و
های
هق
زار زد
وقتی هیچ کجای دلت
هیچ کجای سرت
هیچ کجای شهر ِ پا تا به سر در نکبت ات
چیزی برای لبخند زدن
پیدا نمی شود!
تردستی
اینجا
تصویر حک شده از تو
بر سلول های خاکستری ِ دیروز
هنوز
بلند
بلند
حرف خودش را می زند!
مغز امروز من
خالی
خنک
گوشه گیر است
و این صدا
مدت هاست که نباید بیاید
دست بردار از این تردستی!
من برای تعجب کردن هم
حوصله ام نمی کشد
نفس ت که نپیچد
نه سیگارهای زیاد می خواهد
نه سری زیر آب
نه بالا رفتن از هیچ کوهی
نفس ت که نپیچد
نفسم
می بُرد
توجیه دلزدگی
دلگیرم
تصویر تو را
بر تمام بن بست ها چسبانده اند
و لبخند شیرین ات
توجیه دلزدگی ست!
...
صبح امروز
همان صبح دیروز است
و "تو" ی امروز
همان تصویر همیشه
...
چرا هیچ شهاب سنگی
به زمین نمی خورد!؟
زمستان هم از سرمان می گذرد
زمستان هم از سرمان می گذرد
به همان سادگی
که مرا پشتِ خطوط لاک گرفته
از دفترت می دزدی
و کسی نمی داند
تا قبل از این شعر
که من
چقدر دیوانه ی بخار نفس های گرم تو
در یخبندان امسال شده بودم
که به تمام ابرهای بی باران
می ارزند
