امتحان کن
آن همه سجده هم که نکنی
روز به روز زمین به آسمان
آسمان به زمین
نزدیک تر می شود
و می شود دست های خدا را بوسید
اگر عشق را نگذاری بمیرد
این ها را از خودم در نمی آورم
امتحان کن
بعد از مردنت دیر است
بیراهه روی را تو را به خدا امروز بس کن!
رمان بی نویسنده
دیدم دقیقه شمار ها
هر چه نذر و نیاز می کنم
برعکس نمی چرخند
ساعتم را برعکس بستم
هنوز
کفش های سیاه دختر بی بهار
پشت در خانه ات
به من دهن کجی می کند
هنوز
به خواندن ساعتم
عادت نکرده ام
پس کی تمام می شود این رمان بی نویسنده،
که خواندنش مو سفید می کند!؟
چقدر بد
مدت هاست
آن قدر مرد شده ای
که کاری به کارم نداری
با این حال
نمی دهی نان خشکی ببرد ام،
خیالم راحت شود
عروسک دوران کودکی کسی بودن چقدر بد است!
مردی که دوست دارم
مردی را دوست دارم
که امتداد نگاهش
تمام دختران زمین را رد کرده،
به من که می رسد
مردمان بی عشق چشم هاش
با سایه ی آن همه دختر بی بهار
برای خواب لک می زند
من مردی را دوست دارم
که تنها توقعش از من
خاموش کردن آباژور هاست
غلط کرده باران
غلط کرده باران که پ.ن: اینجا هر کجا که هست تهران نیست، اینجا هر روز، هر روز، هر روز باران می بارد
حالا که مرا به تو بد عادت کرده
بی تو می بارد
روز و شب
بی خستگی
باور کن تمام غذاها ته می گیرند
وقتی خودت نیستی،
باران هست
شایعه ی آدم حسابی ها
تب کرده تمام دنیا تمام منجیان هذیان می گویند زمین برعکس می چرخد زمان تکان نمی خورد اما از جایش و تمام آدم حسابی ها می گویند رفته ای! راست که نمی گویند؟ می گویند؟
بوسه ی اتفاقی
باور کن هیچ کجای دنیا
بوسه
برای اتفاق افتادن نیست
همان طور که تو
برای رفتن نبودی
به خدا راست می گویم
وقتی دست هایت مال من نیست
خط عمر کف دستم
روز به روز کوتاه تر می شود
خط کشی
دوره ای ست که همه
حتی در نهایت حیرت تو
دوست داشتن را با خط کش هاشان
سانت می زنند
تا مبادا یک جایی
یک چیزی
کم باشد
فدای سرم که تا نهایت پستی قد کشیدی
و کارت به جایی کشید
که خط کش به دست
مقایسه ام می کنی با این و آن
همان دو سه تا باران
همان یک بوسه
همین که شاعر شده ام حالا
عمری را کفایت می کند
دستت درد نکند
دستت درد نکند
که دانه های بافتنی خوش طرح دوستی مان را
دانه
دانه
حالا که بهبهه ی زمستان است
تا دانه ی آخر شکافتی!
یلدا
دیوانه ای اگر بخوابی
امشب
که پایان پنجمین پاییز است
و زیر سایه ی حافظ
می شود یک دقیقه بیشتر
دوست داشتنت را
مثل انار
مثل خرمالو
مزه مزه کرد
میخکوب
برای بار هزارم
از راه نرسیده
پیش از دم کشیدن چای با نعنا
چنان پشت سرت
در را می کوبی
که صدایش همسایه ها را که سهل است
مرا که فدای سرت
تمام دیوانه های دل از دست داده ی دنیا را در جا میخکوب می کند
تا بار بعد
که بیایی بگویی: ببخشید!
و برای بار هزار و یکم
از راه نرسیده
پیش از پر کردن کتری حتی...
من
حال و روز تو را و
دلتنگی های سال به سال تو را و
تردید های تو را که
ضرب در عشق کنیم و
به توان دلواپسی برسانیم
تازه می شود من
پنجشنبه ی سلام و باران
صبح
انگوری ست آویخته بر درخت پنجشنبه های سلام و باران
وقتی تو
تنها تو
از کنارم برخیزی
کسی چه می داند
کسی چه می داند
شاید به دنیا آمده ام تا
حالا که خسته ات کرده ام
خواب کنم خاطره ات را بر سینه ام شب ها
همین که از راه می رسی
همین که از راه می رسی
صدای بال زدن تمام پرندگان در راه مانده ی تاریخ
یک جا به گوش می رسد
همین که از...
جانم؟!
عاشق ندیده ای؟
که چنین عاقل اندر دیوانه می نگری ام؟
دستمالی بیاور
این بار که از زیر داربست انگور و ماه
برمی گردی
دستمالی بیاور
هیچ می دانستی
مهربانی ام دارد خاک می خورد؟
یا هیچ می دانستی
دوستت که دارم
زیباتری؟
راه راه
یکی در میان
یک دست پیش از من
یک پای پس از تو
یک تکیه از من
یک تلنگر از تو
می بینی؟
راه راه شده ام!
تنت را از تنم
راهت را از راهم
منطق لعنتی ات را از دلم
بردار
می خواهم برای خودم کسی باشم!
زیر سر باد
بیخودی به دست آمده بودی
بیخودی از دست رفتی
نفهمیدم از کدام آسمان
صاف افتادی توی دامنم
نه دامن من تو را یاد چیزی می اندازد مِن بعد
نه آسمان مرا یاد کسی
نفهمیدم آمدنت را حیران بنگرم
یا رفتنت را مات بگریم
باد آورده را باد می برد؟ قبول
دلم را که باد نیاورده بود!
مخمصه ی سرد
بین زمین و آسمان یک کمی دیر است
برای افتادن به فکر بی بالی!
بین زمین و آسمان
بی بال
بی هم پرواز
برای ادامه ی زندگی
آش دهن سوزی نیست!
پ.ن: سقوط راه بدی نیست بین بد و بدتر، وقتی بدتر ماندن در این مخمصه ی سرد است.
انتظار بیخود
وقتی کمی دورتر
گناه این است که زنی سیب دوست دارد
چه انتظاریست که امروز
دوست داشتن تو
که فلسفه ی سیبی
پاداشی عاشقانه به دنبال داشته باشد؟!
