برف روی خط استوا

فقط آدم ها نیستند که می روند!

"آن کلاه به سرِ سیگار به لب"*
سال ها پیش از جهان حذف شده بود
این بار
از جهانِ من
.
.
.
پ.ن*: پایانی برای مجموعه ای جسته و گریخته از شعرهایم در چندسال اخیر با این عبارت مشترک!
...
فقط آدم ها نیستند که می روند، گاهی یک تصویر، یک احساس، یک واژه، برای همیشه می رود که می رود... و این نه خوب است و نه بد... فقط اینطوری ست که می رود...! ذره ذره محو می شود، محو شدنش را حس می کنی، قلبت فشرده می شود، اما فقط میتوانی بر بر نگاهش کنی، لال، مسخ، مثل وقت هایی که دقیقه ها زل میزنی بی حرکت به نقطه ای بی آنکه آن نقطه را ببینی، و به خود می آیی و می فهمی اما هنوز تا چند ثانیه ی بیشتر توانِ برهم زدن حالتت را نداری!... می رود... می فهمی رفتنش را، اما توانی، انگیزه ای، دلیلی، هیچ... آن کلاه به سر سیگار به لب، حتی معنایِ صرفا لغوی اش را هم با خود می برد!، تمام ِ آن تصویر سیاه سفیدِ نوستالژیکش را، تمام شکوهش، حتی تمام طنز کمرنگش، آن لبخند کجش... و من لال، مسخ، نه خوب و نه بد...

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٠٦ ‎ق.ظ ; ٧ آبان ۱۳٩۳

...

من دلم رفته ز کف...، توست سرت گرم، وَ تخت!
و نه انگار که این دختر بیچاره به دستان تو عادت دارد

یحتمل چشم شما مزرعه ی خورشید است
چون که در خلقتِ تان حضرت حق خوب مهارت دارد

من هوس کرده ام از برق نگاه تو کمی بردارم
و ببخشید اگر مصرع فعلی کمی از بوی جسارت دارد!

یا که از آن خر شیطان رجیمی که سوارید به پایین آیید
یا که پروانه ی دل تا ابدالدهر به اطراف شما قصد عنایت دارد!

تا که از دست جنابعالی و عشقت به بیابان نزنم
زودتر راهی منزلگهِ ما شو، عجبا...! این همه تاخیر خجالت دارد!

   + مهدیه لطیفی ; ٦:٥٤ ‎ب.ظ ; ٤ آبان ۱۳٩۳

دوباره می گویم: جان دلم!

این بار
با بوسه ای
یا با "چقدر دلم برایت تنگ شده بود" ی
نیامدی هم،
نیامدی!

همین که اسمم را که صدا بزنی
تک واژه...
بی پیش...
مثل اولین بار که صدایم زدی
بی پس...
...
دوباره بی اراده لبخند میزنم
دوباره مادر می پرسد: وا!... به چه می خندی!؟
و دوباره می گویم:
جانِ دلم!
 

   + مهدیه لطیفی ; ٥:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱٦ مهر ۱۳٩۳

راه به راه

راه راه شده ام
راه راه شده ای
بس که راه به راه می روی

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱٥ مهر ۱۳٩۳

و می خندیدی...

اتفاقی نیست که دوستت دارم
قرمز پوشیده بودی
نامی داشتی که نشنیده بودم
و می خندیدی...

   + مهدیه لطیفی ; ٤:۳٩ ‎ب.ظ ; ۳ مهر ۱۳٩۳

کوبه ی مردانه

نکوب عزیزم
این در
دروازه ی کاروانسرا نیست
که کفش ها را بکَنی
سبیل ها را تاب بدهی
و دوباره که می پوشیِ شان
کت ات را بر آرنج بیاویزم و
تمام قد لبخند بزنم!

یا نکوب
یا بمان
این در
تنها کوبه ی مردانه دارد!

   + مهدیه لطیفی ; ٧:٢٤ ‎ب.ظ ; ۸ امرداد ۱۳٩۳

راه رفتن در مه غلیظ

تو را نه باید دید
نه باید شنید
نه لمس
نه دوست داشت حتی
...
بی دفاع
در محیطی به مساحتِ تنِ تو
در مهی غلیظ از صدای تو
باید راه رفت
و چشم
چشم را...
اگر ببیند که دیگر عشق نیست!

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ ; ٢٤ تیر ۱۳٩۳

بی هوا داریم تا بی هوا

بی هوا داریم تا بی هوا
بی هوا که میروی
هوایی که ماهیِ هنوز از عید مانده بر میز، نفس میکشد
از هوایِ جهان من امن تر است!
باید ماسک اکسیژن از سقف پایین بیافتد
که نمی افتد
که نمی افتی از سرم
که بی هوا داریم تا بی هوا
...
بی هوا که ببوسی ام
بی هوا که بگویی: شام کتلت درست می کنی برایم؟
بی هوا که صدایم کنی
که برگردم
که نمی کنی
این بی هوا ها را چه به آن بی هوا ها!؟
ها!؟
...
این بی هوا ماندن
بلاتکلیف و بی چیزی که از سقف پایین بیافتد
با بی هوا که ببوسی ام
که نمی بوسی ام
کجایش یکی ست!؟
...
کلمه کم دارد این زبان
به استاد سخن گلایه کن
بگو کلمه کم دارد این زبان
بگو زنده شود فکری کند
دیوانش را جا گذاشته ام در اتاقت...

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ ; ٧ تیر ۱۳٩۳

آغوش آبی ِ بالای پله ها

از پیچ آخرین پاگرد
تا بالای پله ها
آنجا که با پیراهن آبی
در چهارچوب چوبی
دست هایت را باز کرده ای به تمام
تا صدای قلبت را توی ریه هایم بکشم
جاذبه ی زمین دو سویه می شود
دستپاچگی ِ نزدیک شدن به احتمالِ بوسه ای
با چشم هایی بسته
که هنوز نچشیده ام
دنباله ی مانتویم را پایین می کِشد انگار از پشت
و آغوشِ آبی ِ بالای پله ها
بالا می برد ام
...

آن مانتو
آن شال
چه رنگی بودند آن شب؟
من همیشه فقط تصویر روبرو را دیده ام!
...

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ ; ٢ تیر ۱۳٩۳

چشم هایم لال می میرند

باید زل بزنی
به مردمان چشم ها
سکوت کنی
فکر نکنی
و بگذاری حرفی از آنها سر ریز کند بر وجودت...

چشم هایم لال می میرند
وقتی چشم دیدنشان را نداری

   + مهدیه لطیفی ; ٧:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۸ فروردین ۱۳٩۳

در من کسی بود...

در من کسی هست
که می نویسد...
و از زندانیانِ اخبار آموخته است لابد
دست و بالش را که ببندی
لب به مداد و کاغذ نمی زند!

در من کسی بود
که می نوشت!...

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱٤ فروردین ۱۳٩۳

1393

بس که بد می گذرد زندگیِ اهل جهان
مردم از عمر چو سالی گذرد، عید کنند!
...
(صائب تبریزی)

با این همه آرزو می کنم سال بهتری از سال پیش داشته باشید...
و تا می توانید آواز بخوانید...
و تا می توانید عاشق...
شاید آخرین سال باشد که مهمانِ گندم و خاک ایم!

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱ فروردین ۱۳٩۳

مثل همه ی آن ها

ما نه خون ِرنگین تری داریم
نه چشم و ابروی مشکی تری
می گذرد
و سال به سال یادی از هم نمی کنیم
بعدها
...
مثل همه ی آن ها که به هم گفتند "دوستت دارم"
و سال به سال یادی از هم نکردند
بعدها

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ ; ٢۳ اسفند ۱۳٩٢

...

هر روز چیزی از من زاده می شود
و یکراست به گور می رود...
و من درد می کشم
از زایش نه!
از اینکه به گور می رود!

   + مهدیه لطیفی ; ۳:٢٧ ‎ق.ظ ; ٢٧ بهمن ۱۳٩٢

جادویی

جهان جادویی ست
می آیی
جادوگری می کنی
زندگی چیز بهتری می شود
می روی
جادوگر می شوم
می نشینم ورد می خوانم
فوت می کنم به عکس هات
فال می گیرم
...
نمی خواهی اگر شب ها گردِ خانه ات بگردم
بگو خدا رحم کند
جارو ها پرواز نکنند!

   + مهدیه لطیفی ; ۳:۳٢ ‎ق.ظ ; ٢٠ بهمن ۱۳٩٢

لبخندِ گرم ِ کج ات

از شعبده باز هم کاری ساخته نیست
گیرم طناب بکشد از دل من تا دل تو
گیرم با دست هایی به پهلو باز
که معلوم نیست برای حفظ تعادل است
یا برای بغل کردن تو
تمام طناب را راه بروم و
نیفتم
از دهان تو!

گیرم گرم بنوشی ام
گرم بپوشی ام
گرم ببوسی ام
گرم تر...

یا گیرم این لبخندِ گرم ِ کج ات
بحث انگیزترین تابلوی نقاشیِ قرن بعد شود
با این ها
چیزی از قدِ تنهایی های من
آب نمی رود
و هنوز
شب ها
روی شعرها
از این پهلو...
به آن پهلو...
...

برای دوست داشتنت
لبخندهایت را نه
دلت را لازم دارم!

.

.

.

پ.ن: با برداشت از شعری قدیمی تر

   + مهدیه لطیفی ; ٤:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۸ بهمن ۱۳٩٢

سوت بزن

دست از دلیل و
چرا و
فلسفه
می شوییم و
زل می زنیم به جهل ِ رابطه!

کوچه سر می رسد
ما سر عقل می آییم
دلایل صف می کِشند
من دلم می لرزد
تو پایت

تو آمده بودی که بروی اصلا
بیخودی لبخند نزن!

کوچه سر می رسد
یکی دو سه قدم بیشتر
برمی دارم
برمی داری
به هر سمتی الا به سوی ِ هم!

کوچه ی بعد از تو
حسابی سوت است و
حسابی کور
بیخودی سوت بزن!
 

.

.

.

پ.ن: با برداشت از شعری قدیمی تر

   + مهدیه لطیفی ; ۳:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۸ بهمن ۱۳٩٢

زن ها نمی روند، دست می کشند...

زن ها نمی روند
تنها از هر آنچه که هست
دست می کشند!
سه سطر شروع این شعر را من نگفته ام
گاه اما
مات می مانم
از اینکه چطور مردانی هم هستند
که اینهمه زنانه می فهمند!
مثلا همین ایلهان برک*

و تو چه بی اندازه فقط مردی!
آنقدر مرد
که نمی بینی چقدر "زنانه مرد بودن" می خواهد
ترکیبی را به دوش کشیدن:
از نگرانی های مادرانه ام
که چه می خوری؟
کِی می خوابی؟
هوا سرد است؟
از بی قراری های زنانه ام
که بی بازوانت شب ها سر نمی شوند
که با زن دیگری نباشی یکوقت
که اصلا دوستم داری؟
داشتی؟!
و از بی تابی دخترانه ام
که برای کی لوس شوم حالا؟

تو آنقدر زنانه نمی فهمی
که نمی بینی چقدر مرد بودن می خواهد
مادری را
زنی را
دختربچه ای را
هر سه را با هم در رحم ات بزرگ کنی
و اخم نکنی
و خم نشوی
و اتاق را که مرتب میکنی
میز را که می چینی
زل بزنی به گوشی ات...
زل بزنی به گوشی ات...
زل بزنی...
بزنی...
و هنوز دوستش داشته باشی
و دست بکشی!

عزیزم
خودآزاری ندارم
مردانه زنم!

 

 

* ایلهان برک: شاعر سه سطر اول

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱٧ بهمن ۱۳٩٢

شعر نیست

چهل و سه شبانه روز بغض ِ مدام، شعر نیست!
فردا می شود چهل و چهار
چهل و پنج
...
این بغض ِ مدام
اغراق هم نیست!
و تو تا پیش از برگشتنت
هر روزی که چشمت به این شعر افتاد...
گفتم "شعر"؟!
هر روزی که چشمت به این حقیقت افتاد
به این روزها اضافه کن
مثلا بخوان پنجاه و یک...
پنجاه و دو...
...
مثلا شب تولدم بخوان:
شصت و هشت روز تمام
به وقتِ گریه، گریه
به وقتِ عادی، بغض ِ مدام
به وقتِ بیداری، سیر و سرکه و دل دل
به وقتِ خواب، هزارباره پریدن
...
به خدا این ها شعر نیست
این ها حتی درد هم نیست
تن ِ دنیا
از درد های کاری تری پاره پاره است
این ها
فقط جقیقت دارند
همین

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱٦ بهمن ۱۳٩٢

برای خانم دالاوی

خانم دالاوی عزیز
بمیرم برایتان
چقدر سخت است
زن باشی
باور کنی
و به دیگران بباورانی
که اوضاع رو به راه است!...

   + مهدیه لطیفی ; ۳:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱٤ بهمن ۱۳٩٢
← صفحه بعد