فرایندِ گرماگیری در شعر

کسی نیست
که دست هایش کلمه بریسد!
کسی نیست
که خنده هایش
میخ از تابلوی دل بر دیوار ِ سینه بر کَند!
کسی نیست
که غروب ها
قدم هایش شعر بکارد
بر کفِ خیابان ها!
و آدم اینجور وقت ها
دلش می خواهد هیچ کجا نباشد!

تو راست می گویی
آدم برفی شده ام
و می ترسی فرایندِ گرماگیری ام
تهران را به یکی از دو قطب نزدیک کند!
نترس
قول می دهم تهران را بگذارم سر جایش
صحیح و سالم
فقط سعی نکن بخندانی ام!؛
از آن وقت هایی ست
که دلم می خواهد هیچ کجا نباشم!

   + مهدیه لطیفی؛ ٩ بهمن ۱۳٩٠
   

در رویا

ما راه می رویم
ما حرف می زنیم
ما به کوری چشم تمام رهگذران نیشخد به لب
به کشف لب های هم
در پیاده رو ها
هر بار از نو موفق می شویم
در رویا
بیشتر از این ها هم شدنی ست!

   + مهدیه لطیفی؛ ٦ بهمن ۱۳٩٠
   

این شعر عاشقانه نیست!

پیشاپیش
ببخشید اگر این شعر عاشقانه نیست!

می دانی؟؛
نه من برای تو ام
نه تو برای منی
نه من برای هیچ کس
نه تو برای هیچ کس
نه هیچ کس برای هیچ کس!

هیچ کس برای هیچ کس نیست!
دنیا را به افتخار کسانی خلق کرده اند
که هیچ انتظار عاشقانه ای از دنیا ندارند
دنیا برای من و تو نیست جانم؛
حتی اگر تمام کافه های شهر
مرا یاد خاطراتِ گم شده ام با تو بیاندازند!

تشنه ام
تشنه ی آب و آرامش!
حالا می بخشی ام مرا
که این شعر عاشقانه نیست!؟

   + مهدیه لطیفی؛ ٥ بهمن ۱۳٩٠
   

شعر سیاه سفید

شعر که می خوانی
دلم می خواهد
کلاغ ها منجمد شوند بر هوا
صدای شاتر بپیچد
و ما
کنار تنه ی درخت قطور ِ زمستان زده ای
سیاه سفید شویم
و عکس را باد ببرد!

   + مهدیه لطیفی؛ ٤ بهمن ۱۳٩٠
   

زیر پر و بال ِ بیهودگی

وقتی جهان
وقتی زمان
هی دور خودشان بگردند و
نرفته برگردند
سر خانه ی اول
من تمام گناه را
توی آغوش تو جا می گذارم
و مثل قدیسه ای که به گناهکاران ایمان دارد
می روم جا خوش کنم
زیر پر و بال جهانی
که نمی فهمد بی تو نیازی نیست بگردد
و زمانی
که فقط بلد است
روی بدترین نقطه گیر کند
و عین خیالش هم نباشد
که اگر شاهزاده ای در راه نباشد
اگر اژدها هم پیر تر شود و بمیرد
من بین در و دیوار ِ تا ابد بلندِ این قلعه
چقدر باید گریه کنم؟

   + مهدیه لطیفی؛ ٤ بهمن ۱۳٩٠
   

پرت از لبه ی خیال من

همین که به راه رفتنت فکر می کنم
جای خالی می دهی
و هی پرت می شوی تهِ دره
از لبه ی خیال من
با آن آب نبات ترش نارنجی ات
که حواست را پاک
پرت می کند از لب ها

من دست دراز می کنم
و همیشه دیر است!

من تمام نفس هایم را
سعی کردم پرت نشوی
از لبه ی لب ها و خیال من
خودت که دیدی!
ندیدی؟!

   + مهدیه لطیفی؛ ٢۸ دی ۱۳٩٠
   

ببخشید اگر احمقانه است!

عاشقم باشی
چمدان می بندم و در را هم

عاشقت باشم
یک روز صبح
روی تختِ خالی بیدار می شوم

ببخشید اگر احمقانه است
دستِ من نیست
مهره های این بازی را من نچیده ام
همیشه تا ابدالدهر
رخ صاف می رود
فیل کج

عاشقم نباش
می خواهم عاشقت شوم!

   + مهدیه لطیفی؛ ٢٦ دی ۱۳٩٠
   

زمستان تر از زمستانی که در آنم

این روزها
همه اش در من برف می بارد
آنقدر سنگین
که آدم برفی ها
در من امپراطوری راه انداخته اند
و من
حتی
جرئت ِ خندیدن به دماغ های هویجی شان را ندارم!

این روزها
زمستان تر از زمستانی ام که در آنم
و چهلچراغی از قندیل و بغض
آویزان کرده ام اینجا
درست بالای سر شومینه ای
که تو در آن هیزم نمی ریزی!

   + مهدیه لطیفی؛ ٢۳ دی ۱۳٩٠
   

بوسه

به هر بوسه ای مومن می شوم
از نو
هرچه ناگهانی تر
شیرین تر
حتی اگر پیش تر
کفر را در حق عشق تمام کرده باشم!

   + مهدیه لطیفی؛ ٢٠ دی ۱۳٩٠
   

سبدی از مداد و تسکین

من را از هر طرف که ببینی
چشم به راهِ مردی ام
که زبان درد ها را بداند؛
با سبدی از مداد و تسکین

دنیا قالب تهی کرده است
از خوبی ها
مدت ها پیش
و مداد لازم است
برای کشیدن چیزهای خوب
تسکین ها هم باشد،
برای دل لرزه های بی وقتی که حرف آدمیزاد حالی شان نمی شود

بیهوده دور من نگرد،
به دنبال حرف تازه ای
من را از هر طرف که ببینی
چشم به راهِ دستی ام
که شانه شود شب ها
برای "تلخ گریه" هایی که دلیل ندارند
و چسبیده اند
با چسبِ سماجت
به راهِ گلو

   + مهدیه لطیفی؛ ۱٦ دی ۱۳٩٠
   

سه ثانیه یا یک عمر؟

برای ماهی
با سه ثانیه حافظه
تنگ و دریا یکی ست!
دست من و شما درد نکند
که دل ِ تنگ آدم ها را
با یک عمر حافظه
توی تُنگ می اندازیم
و برای ماهی ها دل می سوزانیم!

   + مهدیه لطیفی؛ ۱۳ دی ۱۳٩٠
   

اشتباهی شده است!

اشتباهی شده است آقا
یا من شما را اشتباه گرفته ام
با مردِ مِه پوش ِ ترانه ها
یا شما مرا
با زن ِ صدف پوشِ دریای کتاب ها
خلاصه
یک چیزی این وسط
بی شباهت به عشق های تهران است!

اشتباهی شده است آقا
مقصر منم
یا شما
یا تهران!؟

 

   + مهدیه لطیفی؛ ٦ دی ۱۳٩٠
   

اقیانوس ِ دیوانه

باید می گذاشتی عاشقت بمانم
عاشقی چیزی نیست
که هر دقیقه
هر روز
اتفاق بیافتد
اگر افتاد
باید دو دستی چسبید اش
باید می گذاشتی دو دستی بچسبم
به قایق هایی که نجاتمان می دادند
به رویاهایم
به عشق
زندگی اقیانوس دیوانه ای ست!

   + مهدیه لطیفی؛ ۱ دی ۱۳٩٠
   

پایان پاییز

 
دیوانه ای اگر بخوابی
امشب
که پایان پاییز است 
و می شود زیر سایه ی حافظ
دوست داشتنت را
دقیقه ای بیشتر
مثل انار
مثل خرمالو
مزه مزه کرد
.
.
.
به بهانه ی تبریک یکی از نادر عیدهای باقیمانده از ایران چاک چاک، یلدا!

   + مهدیه لطیفی؛ ۳٠ آذر ۱۳٩٠
   

قلم و قلمو یکی ست

قلم و قلمو یکی ست
حرف را
می شود زد، می شود کشید
حرف را
می شود شنید، می شود نشنید!
ما حلق خود را چهارپاره می کنیم و شما
چهارراه ها را بالا و پایین کن
این راه و آن راه ندارد
راه را از هر طرف که بروی
من ایستاده ام آنجا
با حلقی چهار پاره
قلم یا قلمویی در دست
و لبخندی گم در باد و راه و مه
باقی اش با شما
من را
می شود دید
می شود ندید

   + مهدیه لطیفی؛ ۱٦ آذر ۱۳٩٠
   

خستگی سرت نمی شود؟

پیاده روی می کنی زندگی ام را
تنم را
کلماتم را
سرخوشی های بودنت را
بهتِ بعد از بودنت را
مرا
خواب را
اتاق روانشناس را

خستگی سرت نمی شود تو!؟

   + مهدیه لطیفی؛ ۱٢ آذر ۱۳٩٠
   

نگران فلسفه ام!

نگران چیزی نیستم
نگران تو که...
نگران خودم هم...؛ نه!
نگران فلسفه ام که با نگاهت زیر و رو می شود!
می ترسم یکی از همین روزها
عاشق فلسفه هم بشوم!
دیوانگی ام
همین را کم دارد فقط
همین که شیرجه بزنم توی چشمت
"من" از چشمت بیافتد
فلسفه غرق شود
جهان بلاتکلیف بماند!

   + مهدیه لطیفی؛ ۸ آذر ۱۳٩٠
   

گریه پوشیده

چطور بگویم که بفهمی؟
ببین!
تلخ ترین حالتِ ممکن را هم که فرض کنی،
باز هم هق هق من تلخ تر است
اصلا
هق هق من تلخ ترین اتفاق دنیاست
و تو از تنها چیزی که سر در نمی آوری
شعر است
حالا فرض کن این شعر
گریه پوشیده به تن از دست تو
و خودت را بزن
به هر راهی که دلت خواست!

   + مهدیه لطیفی؛ ٦ آذر ۱۳٩٠
   

قاعده ی بازی تو

قوانین ِ عقربه های ساعت
به قاعده ی بازی تو بستگی دارد!
زمان را به بازی گرفته ای؛
مرا که بماند!

   + مهدیه لطیفی؛ ۳ آذر ۱۳٩٠
   

...می ماندی؟

کفش هایت را گم اگر می کردم
می ماندی؟
یا پابرهنه هم که شده
فرار می کردی از لابه لای بهشتِ انگشت های دستم؛
تا خدا می داند کدام جهنم!؟

   + مهدیه لطیفی؛ ۳٠ آبان ۱۳٩٠